#شکیبا_پارت_231
با التماس گفتم ...
من – تو رو خدا جناب سرگرد .. فکر کن دخترت ازت خواهش می کنه ... این بچه پدر و مادر نداره .. قیمش منم .. منم تا
حالا پام به کلانتري نرسیده که بدونم باید چیکار کنم ... تو رو خدا یه مقدار صبر کنین تا شوهرم رو خبر کنم بیاد ...
بی اختیار اشکی چکید رو گونه م ... التماس کردن خیلی سخت بود ... خیلی سخت بود به بنده ي خدا التماس کنم ...
احساس کردم دلش برام سوخت که جواب داد ..
محمدي – فقط یه ربع .. بعدش منتقلش می کنم ..
سري تکون دادم و " تشکري " کردم ...
از دفتر خارج شدم و رفتم گوشه اي و با گوشی زنگ زدم به امید ...
بوق اول ...
قلبم ضربان گرفته بود و می خواست از حلقم بزنه بیرون ...
بوق دوم ..
تو دلم داد می زدم " بردار امید " ...
بوق سوم ...
منتظر بودم و اشکام رو پس می زدم ... وقت بارش نبود ..
بوق چهارم ...
از دلشوره قلبم تا کف پام می رفت و میومد بالا ...
بوق پنجم ...
با نا امیدي نگاهم رو تو سالن خالی می چرخوندم ...
بوق ... بوق .. بوق ..
برنداشت ... اشکام رو باز پس زدم و دوباره شماره گرفتم ... باید جواب می داد ... باید ...
دوباره بوق .. بوق .. یکی .. دوتا ... سه تا ... چهار تا ...
جواب داد ... ولی قبل از اینکه بذاره حرفی بزنم سریع گفت ..
امید – شکیبا پیش قاضی پرونده هستم ... بعداً خودم باهات تماس می گیرم ...
و قطع کرد ...
اینبار دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم ... اشکام تند تند چکید ...
نذاشت حرف بزنم ... نذاشت بگم چیکار دارم ... می دونستم کار داره .. ولی حتماً کارم مهم بود که بهش زنگ زدم ... چرا فکر
نمی کرد من به غیر از خودش کسی رو ندارم ! ...
@romangram_com