#شکیبا_پارت_230

مرادي پوزخند استهزا آمیزي تحویلش داد و سکوت کرد ...
مرد اونیفرم پوش رو کرد به من ...
- خانوم ... علی بهرامی با پسر این آقا دعوا کردن ... پسر ایشون یکی از دنده هاش شکسته و الان بیمارستان بستریه ... آفاي
مرداي از علی به دلیل ضرب و جرح شکایت کردن ... براي تکمیل پرونده باید بریم کلانتري ( ... ) ... تا الان هم صبر کردیم
که شما برسین ... دیگه زیادي معطل کردیم ...
و رفت سمت علی ... بغض به گلوم هجوم آورد ... باید چیکار می کردم ؟ ... علی بره کلانتري ؟ .. نه ... نمی تونستم بذارم بره
...
تو دلم آشوب بود و منِ دست و پا گم کرده نمی دونستم باید چیکار کنم ! ... به کی پناه ببرم ؟ ... از کم کمک بگیرم ؟ ....
درمونده نگاهی به علی انداختم ... با دیدن دستبند نقره اي تو دستاي سرباز که می خواست به دست علی بزنه ... همون
دستبندي که من رو به شدت یاد قاتل ها و خلاف کارا می انداخت برق از سرم پرید ...
ترس تو نگاه علی بیداد می کرد .. از حالت صورتش می فهمیدم بغض کرده ... بغض تو حلقم تا پشت پلکم اومد و باعث شد
اشک تو چشمام پر بشه .. اگر پدر و مادر داشتیم می دونستن باید چیکار کنن ! .. اصلاً اگر پدر و مادر داشتیم این اتفاق می
افتاد ؟ ... حتماً من تو تربیت علی کم گذاشته بودم که دعوا کرده بود ! ...
زیر لب به خدا التماس کردم ...
من – نه خدا .. نه ... چیکار کنم ؟ .. خودت کمک کن .. علی دستم امانته ... خدا کی به دادم می رسه ؟ ..
با این حرفم یه لحظه تصویر امید جلوي چشمام جون گرفت ... نور امیدي تو دلم زنده شد ... تنها کسی که می تونست کمکم
کنه امید بود ... شوهرم بود ... بیش از هر زمان دیگه اي بهش نیاز داشتم ...
رفتم سمت مرد اونیفرم پوش ... باید التماس می کردم بهم زمان بده تا امید رو خبر کنم ... اگر می رفتن من بی ماششین باید
چیکار می کردم ... می دونستم علی می ترسه و نمی تونستم راحت از کنار این موضوع بگذرم ...
مرد رو صدا کردم ..
من – جناب ؟ ..
و موندم بگم سرگرد یا سروان ! ... مرد رو کرد بهم و گفت ..
- سرگرد محمدي هستم ... کاري دارین ؟ ...
آروم گفتم ..
من - می شه کمی صبر کنین تا به شوهرم خبر بدم بیاد ؟ ..
اخمی کرد ..
محمدي – نه خانوم .. براي من مسئولیت داره .. تا الانشم دیر کردیم ...

@romangram_com