#شکیبا_پارت_229

جلوي مدرسه پول تاکسی رو حساب کردم و با عجله پیاده شدم ... نگاهی به ماشین پلیسی که نزدیک مدرسه پارك شده بود
انداختم ...
بزاق زیادي ترشح شده ي دهنم رو به زور قورت دادم و در زدم ... باباي مدرسه در رو باز کرد و بعد از فهمیدن اینکه کی
هستم اجازه ي ورود داد ...
تقریباً به حالت دو خودم رو به داخل ساختمون و دفتر مدرسه رسوندم ..
مدیر مدرسه شون آقاي ساجدي کنار میزش ایستاده بود و داشت با مردي که لباس فرم تنش بود حرف می زد ....
علی روي یکی از صندلی هاي دفتر نشسته بود و سرش رو انداخته بود پایین ... سربازي هم کنارش نشسته بود ....
مردي هم در حال قدم زدن بود و با عصبانیت چیزهایی رو با خودش زمزمه می کرد ....
با دست ضربه اي به در زدم تا متوجهم بشن ...
آقاي ساجدي با دیدنم من رو به مرد اونیفرم پوش که نفهمیدم سروان یا سرگرد معرفی کرد ...
ساجدي – خانوم کامیاب هستن ...
مرد اونیفرم پوش که سن بالایی داشت سري تکون داد ... رفتم جلو و با اضطراب سلامی کردم ... می خواستم بپرسم چی
شده که مردي که در حال قدم زدن بود با پرخاش گفت ...
مرد – قرار بود ولیش بیاد ... ننه باباش از ترسشون سوراخ موش خریدن جا خودشون این ترگل ورگل و فرستادن که چی ؟ ..
پوزخند بدي زد و سرتاپاي من رو حریصانه نگاه کرد ....
عصبی از حرفش سریع جواب دادم ...
من – مراقب حرف زدنتون باشین آقا ! ...
به سمتم براق شد و گفت ..
مرد – چیه ؟ .. به اسب شاه گفتن یابو ؟ ... می خواي جفتک بندازي ؟ .. بنداز ... خودم رامت می کنم ...
دلم می خواست به جواب اون همه بی ادبی کشیده اي بخوابونم تو گوشش ... علی بلند شد که بره سمتش ... از لاي دندوناي
به هم قفل شده ش با عصبانیت داد زد ..
علی – خفه شو عوضی ...
رفتم طرف علی تا آرومش کنم .. که زودتر از من سرباز جلوي علی رو گرفت و به زور نشوندش رو صندلی ..
مرد اونیفرم پوش میدونداري کرد ..
- بسه ...
و رو به مرد گفت ..
- درست صحبت کنید آقاي مرادي ... طرف شما یه خانوم هست ...

@romangram_com