#شکیبا_پارت_228

دونستم یه نوجوون بیشتر لجبازي می کنه و با هر چیزي راحت کنار نمیاد ...
داشتم میز غذا رو می چیدم که امید اومد تو اشپزخونه ... کنارم ایستاد و آروم پرسید ..
امید – چیزي شده ؟ ... گرفته اي ؟ ...
سري تکون دادم و آروم گفتم ..
من – چیزي نیست یه مقدار نگران علی هستم ...
امید – نگرانش نباش ... منتظر یه فرصتم تا بتونم باهاش حرف بزنم .. یه سري حرفاي مردونه ...
با نگرانی نگاهش کردم ...
بعد از چند ثانیه که داشت تو چشمام نگاه می کرد اخمی کرد ...
امید – این چه عطریه می زنی ؟ ...
متعجب نگاش کردم ... منظورش چی بود ؟ ... همون عطري رو زده بودم که به قول بهار یادآور حضورم بود .. همون که قبلاً
می زدم تا به واسطه ي حس کردن رایحه ش یاد من بیفته ...
متعجب پرسیدم ...
من – اسمش رو بگم ؟ ...
کلافه سري تکون داد و گفت ..
امید – هیچی ولش کن ! ..
و سریع از اشپزخونه رفت بیرون ... و من رو با یه دنیا سوال تنها گذاشت ...
سریع لباس پوشیدم .... رادین رو سپردم به خاله ... سر کوچه یه تاکسی دربست گرفتم به مقصد مدرسه ي علی ... حرفاي
مدیرش تو سرم زنگ می زد ...
هنوز مونده بود به ساعت تعطیلی مدرسه ش ... که تلفن خونه زنگ خورد .. وقتی جواب دادم ... مردي که خودش رو مدیر
مدرسه ي علی معرفی کرده بود گفت ..
- خانوم کامیاب خودتون رو برسونین ... از علی شکایت شده و می خوان ببرنش کلانتري ... منم سعی می کنم تا رسیدن شما
معطلشون کنم ....
با چشم خیابونا رو پشت سر می ذاشتم تا نزدیک بشیم به مدرسه ي علی .... دلهره یه لحظه هم دست از سرم بر نمی داشت
....
تموم مدت تو فکر بودم که علی چیکار کرده که می خوان ببرنش کلانتري ! .. دلم زیر و رو می شد ...
دلهره ... دلشوره .... حالت تهوع ...
زبونم و ته حلقم خشک شده بود .... نفسم به شماره افتاده بود ...

@romangram_com