#شکیبا_پارت_227
دیگه ... دلم نمی خواست با کم کاریم بهم برچسب نامادري بزنن ...
دو روز در هفته با اجازه ي امید می رفتم دنبال مبینا و می بردمش خونه ي خودم تا به درساش رسیدگی کنم ... غیر از اون روز
هاي جمعه قرار بود یا خونه ي من یا خونه ي امید همه کنار هم باشیم ... و اصولاً روز جمعه بهار کنارمون نبود ... می گفت
بهتره خونوادگی باشین ...
شاید قصدمون از این دیدار هاي روزهاي جمعه بیشتر عادت کردن علی به حضور امید بود ...
جالبترین اتفاق جمعه ي دوم حرف رادین بود ...
اون روز خونه ي امید بودیم و رادین داشت با سر و صدا وسائل خونه شون رو به هم می ریخت و بازي می کرد ... رفتم
طرفش و مجسمه ي کوچیک دکور رو که می خواست پرت کنه از دستش گرفتم و با لحن جدي که در مواقعی که می
خواستم رادین حساب ببره گفتم ...
من – اي واي ... داري کار بد می کنی رادین ؟ ...
رادین برگشت سمتم و با خنده گفت ...
رادین – پت کنم ؟ ( پرت کنم )...
اخمی کردم ... که باعث شد رادین بره سمت امید که داشت از اتاق کارش خارج می شد ... کنار پاهاش سنگر گرفت و با دست
بهش اشاره کرد و گفت ..
رادین – مامانی اي چیه ؟ ... عمو ؟ ... ( مامان این کیه ؟ )
لبخندي به لحنش بچه گونه ش زدم و موندم باید چی بگم ... قرار بود امید رو به چه نامی بهش معرفی کنم ؟ ... بگم عمو ؟
... یا ....
امید به دادم رسید و رو به مبینا گفت ..
امید – مبینا من کیم ؟ ...
مبینا لبخندي زد و با شوق گفت ..
مبینا – بابا ...
امید هم رو کرد به رادین و پرسید ..
امید – مبینا چی گفت ؟ ...
رادین هم با ذوق خندید و گفت ..
رادین – بابا ...
که باعث شد امید بغلش کنه و لبخند بزنه ... و من چشم دوخته به بازي امید و رادین و رفتم تو فکر که مطمئناً علی بیشتر از
قبل با جمع ما احساس غریبی می کنه .. چون به خاطر سنش به راحتی نمی تونست با امید کنار بیاد .. به خصوص که می
@romangram_com