#شکیبا_پارت_226

هاي خدا با اینکه می شد فهمید دلشون می خواد بپرسن که چرا من همراه امید نمی رم .. اما سکوت کردن و رفتن به سمت
ماشین هاشون ...
دونه دونه ماشین ها روشن شد و حرکت کرد ... فقط هنوز ما ایستاده بودیم و امید .. که انگار منتظر بود تا ما حرکت کنیم بعد
بره ...
خاله آروم زیر گوشم گفت ...
خاله – تا کی قراره اینجوري ادامه بدین ؟ ... مرد بدون زنش دووم نمیاره ...
لبخندي زدم ...
من – نگران نباشین خاله .... تا هر وقت لازم باشه همینجوري پیش می ریم ...
خاله سري به حال تأسف تکون داد ... و از ماشین پیاده شد و رفت سمت ماشین امید ...
بی اختیار پیاده شدم ببینم خاله چه حرفی با امید داره که دیدم خاله رو به امید که به احترامش از ماشین بیرون اومده بود می
گفت ..
خاله – ما فردا ناهار منتظرتونیم ...
امید لبخند محترمانه اي زد و جواب داد ..
امید – مزاحمتون نمی شیم ..
که خاله سریع گفت ..
خاله – مزاحمتی نیست ...
و امید قبول کرد روز جمعه کنارمون باشه ....
چند روزي بود که رسماً شده بودیم زن و شوهر ... کار هر روزم مثل قبل بود .. سر زدن به خونه ي امید ... و منتظر مبینا
موندن ... میز غذاشون رو آماده کردن و بعد هم بدون دیدن امید برگشتن به خونه ....
حال و احوال پرسیمون فقط با تلفن بود ... که اونم بیشتر توسط امید انجام می شد ... و هر بار می پرسید ...
امید - می مونی خونه ناهار با ما بخوري یا می ري خونه ؟ ...
و من هر بار می گفتم ..
من – می رم خونه .. علی تنها می مونه ..
اونم به ظاهر قبول می کرد .... گرچه که از نفس هاي پشت تلفن می فهمیدم از روي ناچاري تن می ده به خواسته ي من ..
فقط نمی فهمیدم به خاطر احترام به من قبول می کرد یا چیز دیگه ....
سعی می کردم هر روز مبینا رو ببینم و محبت مادرانه م رو خرجش کنم تا حس مادر داشتن رو حس کنه ... می خواستم جدا از
حضور اسمم تو شناسنامه ي پدرش مادرش باشم ... می خواستم قبول کردنم مثل قبل بر پایه ي مهر و محبت باشه نه چیز

@romangram_com