#شکیبا_پارت_225
لاك زده م بود ...
ناخن هایی که به مدد مانیکور و لاك خوش رنگش .. نماي قشنگی به دستام داده بود ... می دونستم خیره شدنش به این
خاطر که هیچوقت اونجوري من رو ندیده بود .. یا بهتر بگم به اون شدت بهم توجه نکرده بود ...
دستم رو بردم جلوتر و کلیدا رو گرفتم ... با این کارم نگاهش رو به سمت دیگه اي انداخت و نفس عمیقی کشید .... بعد رو
کرد بهم ...
امید – یه خانومی هست که ماهی یکی دوبار میاد به مامان تو کاراي خونه کمک می کنه ... با مامان همانگ کن که هم براي
خونه ي خودتون بیاد و هم خونه ي من .. نمی خوام خودت رو خسته کنی براي کاراي خونه .. به اندازه ي کافی کار داري ...
در ضمن اگه می شه تو طول هفته چند روزي رو هم براي درساي مبینا وقت بذار .. من اصلاً نمی رسم بهش رسیدگی کنم ..
سري تکون دادم ..
من – خیالتون راحت باشه ...
م*س*تقیم نگاهم کرد و گفت ..
امید – دوتا نکته هم هست .. یکیش دستوره .. و یکیش خواهش ....
دستور ؟ .. خواهش ؟ ... نگران نگاهش کردم ... شوهرم بود و باید به حرفش گوش می کردم ...
امید – دستورش اینه که هیچوقت دستت رو بدون حلقه ت نبینم ...
یه حس خوب نشست تو تنم ... نگران چی بود که دستور می داد ؟ ... از چی می ترسید ؟ ... می ترسید براي زنش خواهان پیدا
بشه ؟ ... یعنی انقدر به چشمش خوب و خواستنی میومدم که فکر می کرد با اون چهره ي معمولیم کسی من رو بخواد ؟ ...
نذاشت به افکارم بیشتر از این جولون بدم ... ادامه داد ...
امید – و خواهش ... اینکه از الان به بعد جلوي علی حجاب داشته باشی ....
از این حرفش دهنم باز موند ... علی که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود ! ... سریع فکرم رو به زبون آوردم ...
من – ولی علی هنوز بچه ست ...
با قاطعیت گفت ..
امید – درسته ... ولی دو سال دیگه که باید اینکار رو بکنی ... چه فرقی می کنه الان یا دو سال دیگه .. در ضمن به مبینا هم
آروم آروم یاد بده که جلوي علی هم درست لباس بپوشه و هم حجاب داشته باشه ....
نگرانیش بابت مبینا رو درك می کردم .. قرار بود یه دختر و پسر غریبه کنار هم سال ها زندگی کنن .. و باید به شدت مراقب
می بودیم که جلوي هر اتفاق ناخوشایندي رو بگیریم ...
" باشه " اي گفتم و آروم به سمت بقیه که منتظرمون ایستاده بودن راه افتادیم ...
جلو چشماي متعجب بقیه ... باهاشون خداحافظی کردیم و امید رفت سمت ماشینش و من هم سمت ماشین خشایار ... بنده
@romangram_com