#شکیبا_پارت_223
نگاه امید روي صورتم چرخید ... صورت آرایش شده م که به مدد آرایشگري که بهش گفته شد بود جشن عقدمه .. تغییر کرده
بود ...
سریع نگاهش رو دزدید ... کمی اخم کرد و آروم گفت ..
امید – زودتر برو داخل ..
وقتی که اینجایی زندگی شیرینه
تو حتی اخماتم به دلم می شینه
.
.
.
تو همه دنیامی با تو خوبه حالم
من به این احساس رویایی می بالم ...
سر سفره بله که گفتم ... چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید ... مبینا پرید تو بغلم ... خاله سرم رو ب*و*سید و زیر لب
خداروشکري گفت ... و من چشمام رو بستم و به یاد مادر و پدرم بغض کردم ....
و ناخودآگاه نفس هام هماهنگ شد با مردي که کنارم نشسته بود ....
بهار که ظرف عسل رو گرفت جلومون .. تازه دیدم داره گریه می کنه ... با دستم رد اشک رو از صورتش پاك کردم ...
همزمان با امید انگشت داخل ظرف عسل کردیم ... چشم تو چشم هم دوختیم ... قرار بود انگشت دست مردم بره داخل دهنم
... دستی که تا اون لحظه حتی گرماش رو حس نکرده بودم ....
یه لحظه چشم چرخوندم ... کاش قاشق کوچیکی پیدا می کردم .. یا چیزي که بشه باهاش عسل رو دهن همدیگه بذاریم ...
اصلاً روم نمی شد عسل رو از دستش بخورم ....
انگار تعللم رو فهمید ... چون چند لحظه خیره خیره نگاهم کرد .. بعد دستش رو جلوتر آورد ... اگه باز هم تعلل می کردم همه
می فهمیدن ...
با کمی شرم دهن باز کردم ... چشمام رو بستم .... همزمان که گرماي انگشت امید رو تو دهنم حس می کردم دستم رو بردم
جلو ... و .......
خیلی زود عسل رو خودم و سرم رو عقب کشیدم ... ولی امید با کمی تعلل دستم رو ول کرد .. و نگاهش یک لحظه هم دست
از سر چشمام بر نمی داشت ... و من چقدر ناشیانه چشم به دیگران می دوختم تا نگاهم با نگاهش تلاقی نکنه ...
سخت ترین کار ممکن رو انجام داده بودم .. به قدري خجالت کشیدم که حس می کردم از درون مثل کوره ي آتیش شدم ...
انگار امید حالم رو فهمید ... چون براي انداختن سرویس طلا از مهشید و گلشید کمک گرفت ... و خوشبختانه هیچ تماسی بین
@romangram_com