#شکیبا_پارت_222

با این حرف امید نفس راحتی کشیدم .. با اینکه ایمان داشتم مشکلی با رادین و علی نداره اما باز هم یه ترس ناشناخته داشتم
...
تو سکوتی که ایجاد شده بود علی شروع کرد به صحبت ..
علی – ببخشید که من حرف می زنم .. ولی لازمه یه چیزي بگم ...
اینبار نگاه ها دوخته شد به علی ... سرش رو انداخت پایین و یه نفس گفت ..
علی – درسته که من کوچیکم .. ولی از وقتی یادم میاد .. دایی رضا و زن دایی از برگ گل نازکتر به شکیبا نمی گفتن ...
دهنم باز موند ... علی داشت غیر م*س*تقیم به امید می گفت که ....
برگشتم و نگاهی به امید انداختم .. مونده بودم باید چیکار کنم .. حرفی بزنم ؟ ..
امید نیم نگاهی بهم انداخت .. نمی دونستم چه برداشتی از حرف علی کرد .. سکوت بدي ایجاد شده بود ...
آقا رضا سکوت رو شکست و رو به علی گفت ...
آقا رضا – بعد از این هم همینطوره علی جان .. فقط باید بدونی که همیشه یه چیزهایی بین زن و شوهر پیش میاد که ..
کمی مکث کرد که باعث شد علی بگه ..
علی – می دونم آقاي مقدم ... فقط من دلم نمی خواد شکیبا رو ناراحت ببینم ..
اینبار نگاه ها رفت سمت امید ...
امید سري تکون داد ..
امید – مطمئن باش علی ....
و انگار با این حرفش به من اطمینان می داد .. که تپش قلبم ریتمیک شد و منظم ....
قرار بر این شد که روز بعد ، از صبح با مهشید و گلشید برم خرید ... و عصر امید فقط بري خرید حلقه و گرفتن قرآن
همراهیمون کنه ....
جلوي در محضر از ماشین خشایار پیاده شدم ... خودم نخواستم امید بیاد دنبالم ... مثل لباسم که حاضر نشدم لباس عروس تنم
کنم ...
همش هم به خاطر مبینا ... از امید خواسته بودم با مبینا بیاد محضر که مبینا فکر نکنه از همون اول دارم از پدرش جداش می
کنم ...
امید و خونواده ش جلوي محضر منتظرمون ایستاده بودن .. پیاده که شدم اومدن به استقبالم .. هما جون کمک کرد که بتونم
کمی لباسم رو جمع کنم ...
با اینکه لباسم لباس عروس نبود ... ولی بلند بود و باید براي راه رفتن از جلوي پا جمعش می کردم .. یه لباس شب سفید بود
که روش سنگ دوزي شده بود و یه کت می خورد روش تا دکلته بودنش رو بپوشونه ...

@romangram_com