#شکیبا_پارت_221
خط و نشون می کشیدن ... نگاهاشون به امید اصلاً دوستانه نبود .. و نارضایتی از صورتشون می بارید ...
حرفا ها که به نتیجه رسید و مقدار مهریه معلوم شد امید بلند گفت ...
امید – فکر کنم خانوم کامیاب کوچیک ناراضی هستن ..
با این حرف همه برگشتن و نگاهی به بهار انداختن ...
امید بهار رو مخاطب قرار داد و گفت ...
امید – درسته ؟ ..
بهار اخمش بیشتر شد و گفت ..
بهار – بحث نارضایتی نیست .. فقط ...
به جایی خیره شد و بعد از چند ثانیه مکث رو جمع ادامه داد ...
بهار – یک سال و نیم پیش که اون اتفاق تلخ افتاد .. شکیبا شد همه کس ما .. مادر ... پدر ... خواهر ... برادر ... براي هر سه
تامون سخت بود .. خیلی سخت ... خیلی زجر می کشیدیم ... ولی بیشتر از من و علی شکیبا سختی کشید ... روزایی که من و
علی سرمون به درسمون گرم بود شکیبا هم جاي مرد خونه بود و هم زن خونه ... هم مادر رادین بود ... تموم سعیش رو می
کرد که آب تو دل پر دردمون تکون نخوره ... به خاطر ما از کارش دست کشید و خونه نشین شد ... به جاي ما فکر همه چیز
رو می کرد .. شبا من و علی راحت می خوابیدیم .. ولی شکیبا فکر لحظه به لحظه ي زندگی بود ...
نفسی تازه کرد ..
بهار – خیلی از خودگذشتگی کرد تا زندگیمون بشه یه زندگی معمولی ... خیلی چیز ها رو به جون خرید .. من و علی هم در
مقابل این از خودگذشتگی سعی کردیم هیچ توقع نامعقولی نداشته باشیم ...
رو کرد به امید ..
بهار – من می ترسم کسی قدر از خودگذشتگیاش رو نفهمه ...
نگاهی به رادین که روي پام نشسته بود و علی کرد ..
بهار – من می تونم از رادین و علی نگه داري کنم ...
امید با نیمچه اخمی که روي صورتش نشسته بود نذاشت حرفش رو ادامه بده ...
امید – اول اینکه از خودگذشتگی هاي ایشون بعد از این هم مثل قبل به چشم میاد و قابل تقدیره ...
معنی حرف هر دو براي جمع معلوم بود .. بهار می خواست به امید بفهمونه من دارم ازخودگذشتگی می کنم که مادر فرزندش
می شم ... و امید هم به همون صورت به بهار فهموند که این موضوع رو می دونه ...
امید ادامه داد ...
امید – دوم اینکه .. هر جا خانوم کامیاب زندگی کنن علی و رادین هم همونجا زندگی می کنن ...
@romangram_com