#شکیبا_پارت_220
آزمایشگاه به من گفت .. مامان هم تازه فهمیده ... داشت پس می افتاد ... می گفت مگه می شه یه روزه کارا رو انجام داد ؟ ...
ولی مرغ امید یه پا داره ...
از یادآوري حرفاي مهشید لبخندي زدم ... امید عجله داشت ... ولی دلیلش رو نمی دونستم ....
علی که اومد خونه با فهمیدن موضوع اخماش کشیده شد تو هم ... بی حرف راه اتاقش رو در پیش گرفت ...
تحمل ناراحتیش رو نداشتم ... اینکه نمی دونستم چی تو فکرش می گذره و باعث ناراحتی و اخمش شده اذیتم می کرد ...
رفتم سمتش و قبل از اینکه وارد اتاق بشه دستش رو کشید و مانع رفتنش شدم ...
برگشت سمتم .... نگاه کردم تو چشماش که پر از غم بود ...
من – علی ؟ .. ناراحتی ؟ .. اگه راضی نباشی همین الان زنگ می زنم و می گم نیان .. همه چی رو به هم می زنم ...
غمگین نگاهم کرد ...
علی – ناراحت نیستم ... تو هم یه روز باید ازدواج کنی دیگه .. مثل بهار ...
اخمی کرد ...
علی – ولی به خدا قسم می خورم اگه بخواد اذیتت کنه خودم حسابش رو می رسم ...
لبخندي زدم به اون همه مردونگی و نگرانیش ... تو یکسال گذشته خوب متوجه ناراحتیام شده بود و عاملش رو خوب می
شناخت ... براي همین نگران بود .... گفتم ..
من – نگران بناش علی ... مرد خوبیه ..
سري تکون داد که معلوم بود قانع نشده .. بعد انگشت اشاره ش رو گرفت سمتم ..
علی – در ضمن از الان گفته باشم ... بزرگ شدم با دخترش ازدواج نمی کنما ! ... مثل این فیلماي آبکی تلویزیون دختر
لوسش رو نندازن به من ...
با ناباوري نگاهش کردم ... این علی کوچیک عمه شهنازم بود که این جوري حرف می زد ؟ ... بزرگ شده بود ؟ ... آره ...
داشت سیزده ساله می شد ...
ساعت نه بود که خونواده ي مقدم اومدن ... مبینا هم با رنگ و رویی که نشون می داد هنوز سرحال نشده همراهشون اومده
بود ...
سبد گل و یه جعبه شیرینی و چند بسته کادو پیچ شده دستشون بود ... سبد گل رو امید داد دست من ... شیرینی رو هم
هماجون داد دست خاله ... و بقیه ي بسته ها رو چیدن روي میز ...
جلسه خیلی زود حالت رسمی به خودش گرفت ... اولین حرف عذرخواهی هماجون و آقا رضا بود بابت اینکه مراسم خواستگاري
باید زودتر انجام می شد ... و بعد مسیر حرف رو کشوندن به من و امید ...
در تموم مدت بهار جدي و با نیمی اخم به حرفا گوش می کرد .. علی هم کاملاً اخماش تو هم بود .. انگار داشتن براي امید
@romangram_com