#شکیبا_پارت_219

گوشی رو گذاشت رو میز و گفت ...
بهار – نیست که همش پیام عاشقانه برات می فرستاد ؟ ..
دست بردم و گوشی رو برداشتم و در عین حال جواب دادم ...
من – پسر بیست ساله که نیست ! ...
بهار – هر مردي بلده با چندتا جمله دل طرفش رو به دست بیاره ... این یکی دیگه نوبره به خدا ... تازه اخلاقشم که تعریفی
نداره ! ...
لبخندي زدم ... اگه بهار می دونست من عاشق همون جدیتش شدم چیکار می کرد ؟ ....
شروع کردم به چک کردن پیام هاي گوشیم ... تماماً از حال مبینا برام گفته بود ... و آخرین پیام ... که نوشته بود " می
خواستم باهات حرف بزنم .. خودت بهم وقت نمی دي .. پس بعداً از چیزي ناراحت نشو " ... به ساعت ارسالش نگاه کردم ...
مال دیشب بود ....
خاله گفت ...
خاله – بلند شو خاله ... خیلی کار داریم .... مثل اینکه فردا هم باید با مهشید و گلشید برین خرید ...
سرم رو بلند کردم و با تعجب پرسیدم ...
من – خرید چی ؟ ... پس چرا مهشید چیزي نگفت ؟ ...
خاله – مگه مهشید رو دیدي ؟ ..
سري تکون دادم ...
من – جلو آزمایشگاه منتظرمون بود ... آخه رفتیم آزمایشگاه خواهر دوستش ...
خاله لبخندي زد ..
خاله – پس امید فکر همه جا رو کره بود ! ...
با این حرف خاله یاد مهشید و حرفش افتادم .. وقتی داشتیم وارد آزمایشگاه می شدیم زیر گوشم گفت ..
مهشید – چیکار کردي که این امید به هیچ صراطی م*س*تقیم نیست ؟ ... هر چی بهش گفتم براي عقد تا هفته ي دیگه صبر
کن گفت که باید تا اخر همین هفته اسمت بره تو شناسنامه ش ..
منم بهش لبخندي زدم و جواب دادم ...
من – من کاري نکردم .. احتمالاً به خاطر مبیناست ..
که مهشید اخمی کرد و گفت ...
مهشید – به هیچ وجه ... اگر بحث مبینا بود که صبر می کرد تا حال مبینا کاملاً خوب بشه .. یه چیزي هست که انگار دنبالش
کردن داره تند تند کارا رو انجام می ده ... دو روز پیش که یه سفر کاري بود ... دیروز رفته وقت محضر گرفته ... و دیشب براي

@romangram_com