#شکیبا_پارت_218

در خونه رو باز کردم .... از سکوت خونه فهمیدم که بهار و رادین نیستن .. علی که مدرسه بود ..
می دونستم بهار کلاس نداره .. ممکن بود رفته باشه بیرون و در اینجور مواقع رادین رو می سپرد به خاله ...
در خونه رو بستم و راه افتادم سمت خونه ي خاله .. به هواي رادین می تونستم برم پیش خاله وگرنه که اصلاً روم نمی شد تو
چشماش نگاه کنم و بگم رفتم آزمایش دادم ...
در خونه رو زدم ... خاطره در رو باز کرد و با دیدنم لبخندي زد و سلام کرد ... وارد که شدم با چشماي نگران خاله مواجه شدم
و نگاه غضبناك بهار ...
سلام که کردم خاله جواب داد ... ولی بهار به جاي جواب سلام لا عصبانیت گفت ..
بهار – خوبه من می گم به این مدك اهمیت نده ... بعد خانوم می ره باهاش آزمایشگاه ...
به جاي اینکه حرفی بزنم سکوت کردم ... می دونستن .. از کجاش مهم نبود ... مهم این بود که لازم نبود من چیزي بگم ..
حداقل کارم راحت شده بود ... و از انجار اولیه خبري نبود ..
خاله با اعتراض بهار رو صدا کرد ..
خاله – بهار ! ...
بهار به احترام خاله که مادرشوهرش بود خودش رو کنترل کرد و رو کرد به خاله ...
بهار – کم زجرش داده تا حالا که می خواد زنش بشه ..
خاله اخمی کرد ..
خاله – خود شکیبا باید راضی باشه که هست ...
بهد رو کرد به من ..
خاله – بیا بشین خاله ... می خواي چیزي بیارم بخوري ؟ ....
رفتم روي نزدیک ترین مبل نشستم و آروم گفتم ..
من – نه خاله .. ممنون ... شما زا کجا فهمیدین ؟ ..
خاله خودش هم نشست و لبخندي زد ...
خاله – هما زنگ زد ... قراره شب بیان خونه تون ... هم خواستگاري .. هم بله برون ...
بهار پرید وسط حرفمون ...
بهار – لازن نکرده بیان .. مگه مسخره بازیه ... اول برن آزمایش بعد تازه بیان خواستگاري ؟ ...
بعد هم با اخم روش رو به سمت دیگه اي کرد ...
با لحن آرومی جوابش رو دادم ..
من – وقتی گوشیم رو بر می داري و نمی ذاري جواب بدم همین چیزا پیش میاد ..

@romangram_com