#شکیبا_پارت_217
می خواستم بپرسم کی بود که دیدم داره شماره می گیره ... ساکت نگاهش کردم ...
امید – سلام مامان ..
............... -
امید – نه .. وقت محضر براي پنج شنبه بعد از ظهره ...
............ -
امید – من کاري به نتیجه ي آزمایش ندارم .. براي من فرمالیته ست ... شما فقط براي شب همون رستوران رو رزرو کنین ...
.............. -
امید – نه فکر نکنم کوچیک باشه ...
......... -
امید – نمی دونم ... این چیزا رو با خود شکیبا و خانوم خاشعی هماهنگ کنین ... هر جور شکیبا دوست داشت ... مبینا بهتره ؟
...
نفهمیدم چی شنید که لبخندي زد ...
امید – منم صبرم داشت تموم می شد .. شمام که به آرزوت رسیدي ! ...
.... -
امید – چشم .... خدافظ ...
قطع کرد و نیم نگاهی بهم انداخت ...
امید – مامان سلام رسوندن ...
آروم گفتم ..
من – سلامت باشن .. مبینا بهتره ؟ ..
سري به علامت مثبت تکون داد ...
یه چیزي تو دلم بالا پایین می شد ... جواب آزمایش براش مهم نبود ؟ ....
آروم با شک و تردید پرسیدم ...
من – جواب آزمایش ؟ ... اگه خوب نبود ...
سریع جواب داد ...
امید – براي من مهم نیست ...
نیم نگاهی به من انداخت ...
امید – مهم حضورت تو زندگی منه ........
@romangram_com