#شکیبا_پارت_216
چرا هرچی می گفتم یه جوابی می داد ؟... لجم گرفته بود ..
من – من علاقه اي به شما ندارم که بخوام همسرتون بشم ...
امید همون لبخند محو رو روي لباش نگه داشته بود ...
امید – تا چند روز پیش که همچین نظري نداشتی ! ..
با لحن حرص دراري گفتم ...
من – یادتون رفت چند روز پیش چی گفتم ؟ .. گفتم ازتون متنفرم ..
سري تکون داد ..
امید – به همون سرعتی که متنفر شدي دوباره نظرت بر می گرده ...
من – مطمئن نباشین ...
لبخند کجی زد ...
امید – می گن صیغه ي عقد که جاري می شه تو دل زن و مرد یه محبت نسبت به هم ایجاد می شه .. پس نگران نباش ...
نا امید از بحث ایجاد شده خیلی جدي گفتم ...
من – من اشتباه کردم ... نباید بدون اجازه ي شما میومدم خونه تون .. ولی قصدم فقط کمک بود .... بهتره این بازي رو
تمومش کنید .... اگر قصدتون این بود که من به اشتباهم اعتراف کنم ...
نذاشت جمله م رو تموم کنم ...
امید – مگه نمی گی می خواستی به مبینا کمک کنی ؟ .. خیله خوب .. چرا دزدکی ؟ .. چرا طوري که شأنت بیاد پایین ؟ ...
زنم می شی .. خانوم اون خونه می شی .. هر وقت دوست داري اونجا رفت و آمد می کنی .. هر کاري دلت بخواد می تونی
اونجا انجام بدي ...
تو دلم چه غوغایی به پا شد ! .. یعنی فقط می خواست ارزش من حفظ بشه ؟ ... علاقه اي نبود ؟ .. دلم می خواست می
تونستم بگم یه کلمه بگو .. به خدا که فقط یه ذره .. به اندازه ي یه سر سوزن من رو بخواي دیگه حرفی نمی زنم ... زنت می
شم ...
همون موقع گوشیش زنگ خورد ... جواب داد ..
امید – بله ؟ ..
..... -
امید – تا چند دقیقه دیگه می رسیم ...
.... -
امید – باشه .. خدافظ ...
@romangram_com