#شکیبا_پارت_215
با حرص رو به امید گفتم ..
من – من رد تماس نزدم .. گوشیم دست بهار بود ... نمی ذاشت هیچ تماسی رو جواب بدم ...
با عصبانیت برگشت سمتم ..
امید – گوشی تو دست دختر عموت چیکار می کرد ؟ ..
من – دارم می گم .. گرفته بود .. می خواست با حرفات اذیتم نکنی ...
پوزخندي زد ...
امید – اذیت ؟ ... این دختر عموت می دونه تو چیکار کردي ؟ ...
عصبانی گفتم ..
من – وقت من رو هدر ندین .. کلی کار دارم ... پیاده می شم ...
خیلی خونسرد جواب داد ...
امید – براي هر تصمیمی دیر شده ... براي پس فردا وقت محضر گرفتم ...
چشمام رو از حرص روي هم گذاشتم ...
من – کی گفته من زن شما می شم ؟ ...
آروم گفت ...
امید – می شی ...
چشمام رو باز کردم ...
من – من زن شما نمی شم جناب مقدم ...
امید – به چه دلیل ؟ ..
من – چون دلم نمی خواد ...
لبخند کجی زد ..
امید – جلو مرد قانون دلیل منطقی بیار .. دلیلت منطقی نیست ..
لجوجانه گفتم ...
من – قصد ازدواج ندارم ...
لبخند محوي زد ...
امید – اشکال نداره ... تا پس فردا قصدش رو پیدا می کنی ..
من – آمادگی ازدواج ندارم ...
امید – موردي نیست .. بعد از عقد وقت داري تا آماده بشی ... دو هفته خوبه ؟ ...
@romangram_com