#شکیبا_پارت_214

بهار – به خدا بخواد بازم اذیتت کنه ادب رو می ذارم کنارا .. گفته باشم ...
سري تکون دادم ...
من – نگران نباش ...
تو ماشینش که نشستم سلامی کردم و گفتم ...
من – اتفاقی براي مبینا افتاده ؟ ...
با اخم نگاهم کرد و جواب داد ...
امید – وقتی مسئولیت کارت رو به عهده نمی گیري مجبور می شم وادارت کنم ... مبینا هم مثل رادین و علی بی مادره ...
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد ...
مسیرش مسیر خونه نبود ... آروم پرسیدم ...
من – کجا می ریم ؟ ...
نیم نگاهی بهم انداخت ... و خلی جدي به طوري که باور کنم شوخی نداره جواب داد ...
امید – آزمایشگاه ... براي آزمایش ازدواج ..
شوکه از حرفش .. اخم کردم و برگشتم به سمتش ... و با عصبانیت گفتم ..
من – بزنید کنار من پیاده می شم ...
بی اهمیت به حرفم همچنان رانندگی می کرد ... چرا فکر می کرد باهاش می رم ؟ ... فکر می کرد رفتار اون روزش رو
فراموش کردم ؟ ... یا چون نگران مبینا شدم و باهاش همراه .. می تونه من رو هر جا خواست ببره ...
عصبانی تر از قبل به خاطر اهمیت ندادنش به حرفم .. بلند گفتم ..
من – گفتم پیاده می شم ...
نیم نگاهی بهم انداخت و با اخم گفت ..
امید – وقتی لج می کردي باید فکر اینجاش هم می بودي ...
با همون لحنم گفتم ..
من – من لج نکردم ... بهار نذاشت بیام دیدن مبینا ...
با همون اخم .. در حالی که جلوش رو نگاه می کرد گفت ...
امید – نمی تونستی یه زنگ بزنی ؟ ... یا حداقل جواب زنگام رو بدي ؟ .. وقتی زنگ می زنم و رد تماس می زنی و حاضر
نیستی به حرفام گوش کنی .. منم به جاي هر دو نفرمون تصمیم می گیرم ....
واي .. واي ... اگر بهار جلوم بود حالش رو جا می آوردم ... دختر کله شق ... این مصادره ي گوشی من دیگه چی بود انجام داد
...

@romangram_com