#شکیبا_پارت_213
امید – وقتی یه بچه رو انقدر به خودت وابسته می کنی باید فکر بعدش رو هم بکنی .. چهار روزه تب کرده ... رفتارشم بد شده
... بیا ببینش .. تو رو می خواد ...
دلنگران گفتم ...
من – دکتر بردینش ؟ ..
امید – آره ... بیا .. چشم انتظارته ...
" باشه اي گفتم و خداحافظی کردیم ...
بهار و خاطره یه لنگه پا ایستادن و نذاشتن برم ... مثل زندان بان کشیک می دادن که از خونه خارج نشم ... می گفتن امید
لیاقت نداره ..... می گفتن حق نداري بري ... خشایار هم باهاشون دست به یکی کرده بود ... رفت و آمد علی رو به عهده
گرفته بود ....
خاله بی طرف بود و هیچی نمی گفت ... اما نگرانی تو صورتش مشهود بود ... و من ... من داغون ... بی طاقت ... بی تاب ...
دو روز گذشت ... بهار گوشیم رو برداشته بود و بهم نمی داد نکنه امید باز هم تماس بگیره و من جواب بدم ....
روز سوم بود ... صبح زود علی رو که راهی کردم برگشتم و به بهار با التماس گفتم ...
من – بهار گوشی رو بده حال مبینا رو بپرسم ...
بهار شونه اي بالا انداخت ...
بهار – پدر داره .. نمی ذارم بیشتر از این اذیتت کنن ...
اومدم حرفی بزنم که زنگ خونه زده شد ... رفتم سمت آیفون ... تصویر امید .. با اخمی روي صورتش قلبم رو به تلاطم
انداخت ....
گوشی رو برداشتم و جواب دادم ...
من – بله ! ...
امید – لباس بپوش بیا پایین ... تو ماشین منتظرتم ...
فرصت هیچ حرفی رو بهم نداد .... رفت ...
شوکه رفتنش رو نگاه کردم ...
بهار کنار گوشم گفت ..
بهار – این اینجا چیکار می کنه ؟ ..
کی اومده بود کنارم ؟ ... برگشتم و با دلشوره اي که به وجودم افتاده بود گفتم ..
من – نمی دونم .. برم ببینم چی می گه ...
بهار اخم بدي کرد ...
@romangram_com