#شکیبا_پارت_212
من – یه روز گفتین اگر سه خصلت در شما پیدا کنم که دوست داشتنی باشه اون روز عشقم رو قبول می کنین ... یکیش
مردونگیتون بود .. یکیش حس مسئولیت پذیریتون بود ... یکی هم کنترل خشمتون ... امروز همه تصوارتم رو از خودتون بهم
زدین ... متنفرم از این منطق بی منطقتون که نپرسیده و ندونسته متهم می کنه ... راست گفتین ... مهرزاد با اون همه مهربونی
گزینه ي بهتریه ....
چشمام رو بستم به روي همه ي عشقی که هنوز تو قلبم داشتم .... هنوز دوسش داشتم ... دیوونه بودن که شاخ و دم نداشت
....
خاله و بهار با دیدنم حالم رو فهمیدن ... چقدر تو بغل خاله گریه کردم ... چقدر زار زدم به خاطر تقدیر سیاهم ... چقدر از خودم
و عشقی که هنوز بهش داشتم بدم اومد ...
نرفتم ... دیگه به خونه ش پا نذاشتم ... ولی تموم مدت تو فکرش بودم .... بعد از رفتنم چیکار کرد ؟ ...
نرفتم ... جلوي نفس سرکشم رو گرفتم ...
یه روز ....
دستم به کار نمی رفت ... دلم براي رفتن و نفس کشیدن تو هوایی که امید نفس می کشی بی تاب بود ...
دو روز ....
دلم به حال مبینا می سوخت ... دست تنها چیکار می کرد ؟ .... نگرانش بودم ... اگر باز سر خودش بلایی می اورد ؟ ... اگر
قابلمه بر می گشت روش و می سوخت ؟ ... دلم بی تاب بود ....
سه روز ...
دائم فکر می کردم نکنه نقش ترلان تو زندگیش پر رنگ بشه ؟ ... دلنگرون بودم که با بی فکریم زندگیشون رو به هم ریخته
باشم ... کاش قبلش بیشتر فکر می کردم ....
چهار روز ....
داغون بودم ... تموم مدت می گفتم کاش ازش خبر داشتم .... چقدر به اون خونه عادت کرده بودم ... اگر توجه امید رو براي
همیشه از دست می دادم چی ؟ ...
عصر روز چهارم بود که گوشیم زنگ خورد و اسم امید رو صفحه ش نقش بست ...
تردید ... تردید تو جواب دادن ....
با دستاي یخ بسته جلوي چشماي نگران بهار گوشی رو بردم کنار گوشم و جواب دادم ..
من – بله ؟ ..
امید – سلام ...
من – سلام ...
@romangram_com