#شکیبا_پارت_211
باز فریاد زد ...
امید – جوابی نداري نه ؟ ... چی پیش خودت فکر کردي ؟ ...
از لحن گزنده ش توده تا پشت پلکم هجوم آورد ...
چرا داشت تحقیرم می کرد .. چرا متهم می کرد منی رو که می شناخت ...
براي دفاع از خودم دهن باز کردم ..
من – من فقط می خواستم به مبینا کمک کنم ... گ*ن*ا*ه داش ...
فریادش حرفم رو نیمه کاره گذاشت ..
امید – پس قصدت کمک بوده ؟ ... دوست داري کار کردن رو ؟ ... از کلفتی خوشت میاد ؟ ... بیا ... بیا جمع کن ...
کتش رو از تنش در اورد و پرت کرد زمین ..
امید – جمع کن ... جمع کن دیگه ... چرا من رو نگاه می کنی ؟ ... به مبینا کمک کن ...
حقارت ... کوچیک شدن ... ترس ... تهوع .... ندیده شدن ... همه بهم هجوم آورد ...
مبینا با گریه داد زد ...
مبینا – بابا بسه ... به خدا خاله شکیبا گ*ن*ا*هی نداره ... من بهش گفتم ... من گفتم کمکم کنه تا مامان هما نتونه برام مامان
بیاره ... مگه نگفتی باید کارامون رو خودمون انجام بدیم ... من نمی خوام ترلان مامانم بشه ... من می خوام خاله شکیبا مامانم
بشه ...
صداي گریه ش با صداي گریه ي رادین قاطی شد ...
خودم رو جمع کردم ... به نگاه درمونده ي امید نیم نگاهی انداختم ... و رفتم سمت رادین ... بغلش کردم .. از ترس خودش رو
تو بغلم جمع کرد ...
رفتم سمت مبینا ... بغلش کردم و ب*و*سیدمش ...
من – گریه نکن خاله .. برو اتاقت ...
سرش رو بالا گرفت و با گریه گفت ..
مبینا – می خواد بازم دعوات کنه ؟ ...
نوازشش کردم ...
من – نه خاله .. برو ....
مبینا رفت ... رفتم سمت کیفم ... برش داشتم ... باید می رفتم ... ولی ...
تلخ شدم و از این تلخ شدن دهنم مزه ي زهر گرفت ..... باید یه جوري حرصم و اون حس حقارت رو بیرون می ریختم ...
رفتم نزدیکش ...
@romangram_com