#شکیبا_پارت_210

.. به خصوص که از امیدي که معلوم بود سعی می کنه به زندگیش برسه بعید بود که لباس تنش رو کنار در ورودي بندازه ...
طبق اون دوهفته از همون بدو ورود شروع کردم به جمع کردن خونه ...
دستمالی آوردم و گردگیري کردم ...
آشپزخونه ي به هم ریخته رو مرتب کردم ...
غذاي آماده ي توي یخچال رو گذاشتم رو گاز و زیرش رو روشن کردم ...
بشقاب ها رو روي میز گذاشتم و ماست رو ریختم تو کاسه و گذاشتم وسط میز ...
لباسام رو پوشیدم و رفتم تو اشپزخونه تا زیر غذا رو خاموش کنم ... با شنیدن صداي در خونه که خبر از اومدن مبینا بود ..
لبخندي زدم و از همون اشپزخونه بلند گفتم ...
من – امروز دیر کردي دختر خوب ...
راه افتادم برم استقبالش و مثل همیشه بگیرمش تو بغلم ... که تو چهارچوب در خشکم زد
مبینا تنها نبود ... امید هم کنارش با اخماي در هم ایستاده بود ...
با دیدنم اخمش بیشتر شد ... چهره ش برزخی بود ... سخت ... جدي ... خشک ....
از حالتش .. از خشم تو چشماش ... بی اختیار قدمی به عقب برداشتم ...
کیفش رو از همون جا پرت کرد رو مبل ... و صداش مثل صاعقه بلند شد ......
امید – به به .. خانوم کامیاب ... چرا ایستادین .. خونه ي خودتونه ، ما اشتباه اومدیم ! ....
قدمی جلو گذاشت ...
امید – چرا فکر کردم این همه تغییر تو زندگیم از طرف مادرمه که دلش برام سوخته ؟ ... چرا فکر نکردم حس انساسن
دوستانه ي شما دوباره فوران کرده ؟ ...
بلند تر داد زد و باعث شد کمی تو خودم مچاله بشم ...
امید – اینجا چیکار می کنی ؟ .. تو خونه ي من ؟ ... کی بهت اجازه داده بیاي اینجا و تو زندگی من سرك بکشی ؟ ....
رادین از ترس زد زیر گریه ... و امید بی توجه بهش با سرعت نزدیکم شد .. و محکم کوبید رو در آشپزخونه که از ترسم .. از
وحشت فریادش ... از صداي بلند کوبیده شدن در ... دستم رفت روي گوش هام و بیشتر تو خودم مچاله شدم ..
امید – د جواب بده ... تو خونه ي من چیکار می کنی ؟ ....
ترس ... ترس از مردي که دوسش داشتم ...
توده ... توده اومد تو حلقم ... چرا فکر می کردم اگر من رو تو خونه ش ببینه کمی ملایم تر برخورد می کنه ؟ ... یا به خاطر
کارایی که براشون می کردم تشکر می کنه ؟ ....
جوابش سکوت من بود ...

@romangram_com