#شکیبا_پارت_209

هر روز اتاق مبینا رو جمع و جور می کردم و ظرفاي از شب قبل مونده شون رو می شستم و فقط قابلمه ها رو باقی می ذاشتم
که امید شک نکنه ....
با مبینا هماهنگ کرده بودم که من لباس ها رو می ندازم توي ماشین لباسشویی .. و اون قبل از اومدن پدرش فقط دکمه ي
ماشین رو بزنه تا روشن شه و امید فکر کنه خود مبینا این کار ها رو انجام می ده ...
روز بعد لباس هاي شسته رو که امید روي بند انداخته بود تا خشک شه جمع می کردم ... تا می کردم و تو کمد ها جا می دادم
....
هر روز یکی از لباساي امید رو اتو می کردم تا فکر کنه خود مبینا انجام داده و چون بچه ست از اتو کردن خسته شده و بقیه رو
می ذاره براي فردا ... گرچه که گاهی با لباس هاي اتو شده توسط امید مواجه می شدم ... ولی این فقط سه هفته ي اول
صادق بود و در بقیه موارد می دیدم که بیشتر لباسا اتو نشده روي مبل ها افتاده ...
بعد از سه هفته از حضور مداومم تو خونه احساس می کردم وضع به هم ریختگی خونه بدتر از قبل شده ... انگار آدماي اون
خونه به قصد چیزي رو از زمین جمع نمی کردن ...
گاهی احساس می کردم بعضی چیزها از روي منظور سرجاشون نیست ... و سعی می کردم به خودم نهیب بزنم که " نترس
دختر .. می خواد از کجا بفهمه " ....
تنها چیزي که تو یک ماهه ي حضورم تو اون خونه تغییر نکرده بود اومدن هاي مبینا با شور و شوق بود .. که به محض ورود
خودش رو توي بغلم می انداخت و من رو می ب*و*سید ...
یه جورایی به دیدار هر روزه عادت کرده بودیم ... چه میبنا با شوق به سمتم می اومد و چه من با شوق و عشق تو آغوشم می
گرفتمش ....
به محض ورودش چیزهایی که لازم بود رو بهش گوشزد می کردم و لباس می پوشیدم و با رادین می رفتم دنبال علی ...
به قدري اون مدت کارم زیاد بود که تقریباً هر روز خسته بودم ...
صبح ها تو خونه ي امید کار می کردم و عصر ها تو خونه ي خودمون ....
گاهی بهار و خاله ازم می خواستن تو خونه بمونم و دو روزي استراحت کنم ... اما دلم طاقت نمی آورد ... هم تو اون خونه
فاصله ي بین خودم و امید رو فراموش می کردم و هم اینکه دلم طاقت نمی اورد که مبینا رو تنها بذارم ....
خستگی رو با تموم وجودم پذیرا بودم وقتی می تونستم تو هواي خونه ي امید نفس بکشم ... انقدر از کارم احساس رضایت می
کردم که خاله گاهی بهم می گفت ..
خاله – با اینکه خسته اي ولی چشمات برق می زنه ... خوشحالم که شادي ...
و من از ته دل قبول داشتم که خیلی شادم ...
دو هفته اي بود که بهم ریختگی ظاهري خونه بهم دهن کجی می کرد ... اینکه لباسی رو جلوي در ببینم خیلی مشکوك بود

@romangram_com