#شکیبا_پارت_208

و انقدر این کار رو با ترس و لرز انجام می دادم که حد نداشت ... می ترسیدم از اومدن امید و رو در رو شدنمون .... می دونستم
اینکه بدون اجازه ش ... بدون اطلاعش پا تو خونه ش گذاشتم عصبانیش می کنه ... و با این همه عواقبش رو به جون خریده
بودم ...
بعد از چند روز خود مبینا هم از ترس امید ... و فهمیدنش بهم پناه آورد و با دلهره گفت ...
مبینا – خاله ... اگه بابا بفهمه ؟ ...
انگار می دونست چی در انتظار جفتمونه .... می دونست خشم پدرش اگر فوران کنه هیچ کس ازش در امان نمی مونه ...
با تموم نگرانی خودم .. لبخندي زدم و آرامشم رو حفظ کردم ...
من – نگران نباش ... سعی می کنیم نفهمه .. می خواي یه کاري کنیم ؟ ...
سري تکون داد ...
مبینا – چیکار خاله ؟ ...
فکري که از اول تو ذهنم بود و نیاز بود براي انجامش اول مبینا بهم اعتماد کنه .. رو به زبون آوردم ..
من – می خواي تو صبح که می ري مدرسه کلید خونه رو بذار تو گلدون کنار در ... من میام اینجا و کارا رو زودتر انجام می
دم ... وقتی تو اومدي می رم ... اینجوري امکان نداره بابات بفهمه ...
مبینا فکري کرد و با دلهره پرسید ...
مبینا – خوب اگه بابا یه وقت بیاد خونه یا اصلاً نره بیرون چی ؟ ..
دستی روي موهاش کشیدم ...
من – اگه بخواد این کار رو بکنه از قبل می فهمی .. بهم زنگ بزن بگو نیام .. خوبه ؟ ..
از خوشحالی سري تکون داد و پرید تو بغلم ... و من غرق شدم فکر اینکه اگه یه وقت وسط روز که من اونجا بودم بیاد باید
چیکار کنم ؟ ...
ریسک بزرگی بود .. و با این همه بی ملاحظه .. بدون اینکه بخوام خودم رو درگیرش کنم ... به کارم ادامه دادم ....
کار هر روزم بود ... اینکه برم خونه شون ... اونجا رو تا جایی که می تونستم و با مبینا همخونی داشت براي لو نرفتنمون
گردگیري کنم ...
جارو می کردم خونه ي مردي رو که می دونستم حق من نیست ... و تو دلم دعا دعا کنم دیرتر به خواست خونواده ش براي
ازدواج تن بده تا من بتونم با انجام کارهاي خونه ش عقده ي زن اون خونه بودن رو در وجودم خفه کنم ....
لباس هاش رو که جمع می کردم با ولع عطر تنش رو به ریه هام می کشیدم ... گاهی براي چند دقیقه اي لباسش رو زیر بینی
م می گرفتم و می رفتم تو خلسه ... گرچه که با سر و صداي رادین زود از اون حالت خارج می شدم .... و یادم می افتاد باید
کار هام رو زودتر تموم کنم و از اون خونه براي لو نرفتن جلوي صاحبخونه خارج بشم و برم دنبال علی ...

@romangram_com