#شکیبا_پارت_207
سریع گفتم ...
من – مبینا جان شماره تلفن خونه تون رو حفظی ؟ ..
سري تکون داد ...
مبینا – آره خاله ...
من – پس بگو تا منم شماره ت رو داشته باشم ...
شماره رو که تو گوشیم ذخیره کردم .. ازش پرسیدم .
من – تو کی می رسی خونه خاله ؟ ... بابات میاد دنبالت ؟ ...
مبینا – نه خاله من سرویس دارم .. من زودتر از بابا می رسم خونه ...
بعد فکري کرد ...
مبینا – بابا می گه من ساعت یک و نیم می رسم خونه ....
لبخندي زدم ..
من – خوب من فردا همون ساعت بهت زنگ می زنم .. باشه ؟ .. فقط به بابا چیزي نگو که ممکنه دعوامون کنه ..
مبینا خنده اي کرد و " باشه اي " گفت ...
با همه خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت ماشین خشایار ... خونواده ي مقدم و شهیدي هم همزمان با ما خداحافظی کردن
و بیرون اومدن ...
قبل از رسیدن به ماشین با ایما و اشاره ي خاطره و بهار به سمتی که می گفتن نگاه کردم ... امید و ترلان در حال صحبت
بودن ..
امید کلافه به نظر می رسید .. اخم داشت ... سرش پایین بود و ترلان رو نگاه نمی کرد .. و در عوض ترلان م*س*تقیم نگاهش
می کرد ...
مرد دست نیافتنی من ناراضی به نظر می سید و من این رو گذاشتم پاي اینکه نگران آرامش زندگیشه ...
با یه تفاوق با خاله تصمیم گرفتم وارد زندگی امید بشم ... مخفیانه .. و فقط براي کمک به مبیناي زیادي بچه براي کاراي
خونه ... گرچه که نظر خاله این بود که دو سه روزي برم و فقط به مبینا کارا رو یاد بدم .... ولی گوش من بدهکار نبود ....
می دونستم امید از صبح تا ساعت دو خونه نیست ... و این بهترین موقعیت بود براي رفتن و کمک کردن به مبینا ...
دو روز طول کشید تا تونستم موقعیت رو براي مبینا بیان کنم و ازش بخوام بدون اینکه به کسی حرفی بزنه باهام همکاري
کنه ...
چند روز اول فقط زمانی به خونه شون می رفتم که مبینا از مدرسه می اومد و من می تونستم غذایی که شب قبل امید درست
کرده بود رو گرم کنم و میز غذاشون رو اماده کنم ...
@romangram_com