#شکیبا_پارت_206
مبینا – تازه شم بابا گفت که زنش باید باب میلش باشه ... وقتی اومدیم خونه هم بابا به من گفت که باید خودمون کارامون رو
انجام بدیم .. وگرنه مامان هما برام مامان میاره ...
کمی پاهاش رو تکون داد و به نگاه ناباورم زل زد و آستین لباسش رو بالا زد و دستش رو نشونم داد ...
مبینا – به خدا راست می گم خاله .. ببین دستم رو .. دیروز داشتم غذا گرم می کردم دستم گرفت به قابلمه و سوخت ...
نگاهی به دستش انداختم .... رنگ پوست کمی بالاتر از مچ دستش تیره شده بود و یه تاول کوچیک هم داشت ...
دستی به دستش کشیدم ...
مبینا – تازه این که چیزي نیست خاله .. دیروز پام هم با اتو سوخت ...
با ناباوري گفتم ..
من – اتو ؟ .. چی اتو می کردي ؟ ...
سرش رو کمی کج کرد ..
مبینا – لباس بابا رو ... اخه هیچکدوم از لباساش اتو نداشت ...
اخم کردم ...
من – مگه خودش نمی تونست اتو کنه ؟ ..
لبخند زد ...
مبینا – خودش کار داشت .. دوتا قرار کاري مهم داشت که وقت نمی کرد بیاد خونه ... منم براي امشبش لباس اتو کردم ...
بعد با یاداوري چیزي چهره تو هم کشید ..
مبینا – واي خاله وقتی اتو خورد به پام انقدر سوخت که نگو ... تا یه ساعت داشتم گریه می کردم .. بابا که اومد دعوام کرد که
چرا لباسش رو اتو کردم ... می گفت ممکن بود اتفاقی برام بیفته ...
و من مبهوت بودم از حرفایی که می شنیدم ....
چی کار می تونستم براي این دختر بچه ي رو به روم انجام بدم ؟ .... دختري که تو هشت نه سالگی باید کاراي خونه رو هم
انجام می داد ؟ ....
مگه این بچه می تونست از پس همه ي کارا بر بیاد ؟ ... گ*ن*ا*ه داشت ... وقتی دستش رو دیدم دلم براش سوخت ... گ*ن*ا*ه داشت
که به جاي درس خوندن و بازي کردن .. کارایی که براي سنش بزرگ بود رو انجام بده ...
باید بهش کمک می کردم .... هرجور که می تونستم ... حتی اگه امید از من بدش میومد .. حتی اگه قرار بود پدرش با زن
دیگه اي زندگی کنه ....
فکري به ذهنم رسید .. که نیاز به مشورت با خاله داشتم .. ولی قبلش باید آدرس و شماره ي خونه ي امید رو پیدا می کردم
....
@romangram_com