#شکیبا_پارت_205

آخر شب و دمدماي رفتن مهمونا بود که مبینا کنارم نشست و شروع کرد به حرف زدن ...
مبینا – خاله چرا دیگه نیستی ؟ .. نه اینجا و نه تو بهشت زهرا ... می دونی غیر از اون شب عروسی من چند وقته ندیدمت ؟ ...
لبخندي زدم ... دستی روي موهاش کشیدم ...
من – خاله قربونت بره ... خیلی گرفتارم ... الانم که دیگه مدرسه ت شروع شده .. سرت گرم درسات می شه .. در ضمن مامان
همات هم هر روز پیشته ...
سري تکون داد و با بغض گفت ....
مبینا – نه .. سه هفته بود که مامان هما رو ندیده بودم ...
با تعجب نگاهش کردم ... آروم پرسیدم ..
من – چرا ؟ ... مگه بعد از مدرسه نمی ري پیش مامان هما ؟ ..
بغضش بیشتر شد ...
مبینا – نه .. سه هفته پیش با بابا دعواشون شد ... بابا از دست مامان هما ناراحت بود .. کمتر می رفتیم .. ولی از دو هفته ي
پیش دیگه نمی ریم ..
تموم وجودم شد علامت سوال ... دعوا ؟ ... امید با مادرش دعوا کنه ؟ ....
کنجکاویم رو پنهون کردم و سعی کردم به جاش مبینا رو دلداري بدم ...
من – مطمئن باش دعوا نمی کردن .. حتماً پدرت سرش شلوغه که دیگه خونه ي مامان هما نمی رین .. مامان هما هم یه
مقدار خسته هستن .. حالشون بهتر بشه میان پیشت ...
سري تکون داد ..
مبینا – نه خاله .. خودم شنیدم داشتن دعوا می کردن ... مامان هما به بابا گفت حالا که خودت دست به کار نمی شی خودم
باید یه فکري برات بکنم ... گفت بابا نمی تونه از پس زندگی بر بیاد ... خاله از پس براومدن یعنی چی ؟ ..
بدون اینکه بذاره حرفی بزنم ادامه داد ...
مبینا – بابا هم گفت که خودش از پس کاراش برمیاد و دیگه نیازي نیست مامان هما بیاد خونه مون ... بعدم گفت که حاضر
نیست با اونی که مامان هما می گه ازدواج کنه و خودش براي خودش تصمیم گیري می کنه ... تازه گفت که تا مبینا مادر
نخواد هیچ زنی تو زندگی من وارد نمی شه و اون موقع هم مبینا باید مادرش رو انتخاب کنه ....
بعد سریع پرسید ..
مبینا – خاله زن تو زندگی وارد شدن همون ازدواجه دیگه ؟ ...
و منی که تو اون همه حجم اطلاعات سرازیر شده به مغزم تمرکزم رو به هم خورده بود سري تکون دادم ... که مبینا ادامه داد
....

@romangram_com