#شکیبا_پارت_204
گفت و من مردد موندم تو گرفتن دستمالی که امید داده بود و منظورش به طور واضح رنگ روي لبام رو نشونه گرفته بود ...
و من موندم که این غیرتی که حقم نیست چرا داره برام خرج می شه ؟ ...
دستمال رو گرفتم ولی اصلاً به سمت لبم نبردم .... و این مصادف شد با چشم غره و اخم امید ...
دهن باز کرد که انگار زیر لب چیزي بگه که ترلان با یه ظرف پر از میوه ي پوست گرفته کنارش ظاهر شد ... با همون اخم ..
ظرف تعارف شده رو از ترلان گرفت ... نفسش رو پوف کرد بیرون و زیر لب چیزي گفت و ترلان رفت ....
دلم خون شد از اون همه عاشقانه اي که خرج مرد رو به روم می شد و من ازش سهمی نداشتم .... دلم به درد اومد از چهار
جفت نگاه نگران خونواده م که روم زوم شده بود ...
طاقت نیوردم و بلند شدم و راه آشپزخونه رو در پیش گرفتم تا شاید با خوردن یه لیوان آب التهابم فروکش کنه ... ملتهب بودم
از آینده اي که می دونستم توش من و امید ، ما نمی شیم ....
لیوان آب رو که سر کشیدم حضور کسی رو کنارم حس کردم ... نگاه کردم ... امید بود ...
متعجب از حضورش لیوان رو پایین آوردم ..
خیره نگاهم کرد .... اروم پرسید ...
امید – خوبی ؟ ...
و چقدر دلم می خواست بگم نه خوب نیستم .. خوب نیستم ... دارم از درون داغون می شم .. این حجم بار غصه براي دل پر
دردم زیادیه ..
اما به جاش سکوت کردم و سرم رو به علامت مثبت تکون دادم ... لیوان رو روي میز تو آشپزخونه گذاشتم و راه افتادم برم سر
جام بشینم که آستین لباسم کشیده شد ...
برگشتم و نگاهش کردم ..
امید – مطمئنی خوبی ؟ ...
لحنش مهربون بود .. ولی دل من پر درد بود ... به حدي که نتونم خویشتن دار باشم ... براي همین با لحن گزنده اي گفتم ...
من – شما که خوب باشین ما خوبیم ... خوب داره بهتون خوش می گذره ... ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارن که شما
یه وقت بی میوه نمونین ...
و نفهمیدم چرا نتونستم خودداري کنم و به اون واضحی نشون دادم که از چی ناراحتم ...
نفهمیدم از لحنم یا از حرفم بود که اخم کرد و دست برد داخل جیب کتش .. دستمالی بیرون آورد و گرفت سمتم ...
امید – پس بهتره به کارت برسی ...
دستمال رو گذاشت تو دستم و رفت .... و من موندم که لحن تلخم جواب نداشت که در مقابلش سکوت کرد ... و چرا دوباره
غیرت خرج من کرد ؟ ....
@romangram_com