#شکیبا_پارت_203

خودم رو سرگرم کرده بودم با گوش دادن حرفاي یکی از آشناهاي افسر جون که داشت با خاله حرف می زد .. که با فرو رفتن
چیزي تو آغوشم سرم رو برگردوندم ....
مبینا ..... مبینا بود که با شوق خودش رو تو آغوشم انداخته بود ... نتونستم جلوي احساساتم رو بگیرم و سخت و سفت بغلش
کردم ...
ب*و*سیدمش .. بوییدمش ... و به خودم گفتم که بفهم این آخرین باریه که می تونی این بچه رو اینجوري بغل کنی ... که وقتی
مادر دار شد مطمئناً همچین اجازه اي بهت داده نمی شه ...
مبینا بعد از فرو رفتن و بیرون اومدن از آغوش خاله و بهار و خاطره ... گفت ...
مبینا – من برم از بابام اجازه بگیرم که بیام پیش شما ...
براش سري تکون دادم و مطمئن بودم این اجازه صادر نمی شه ....
ده دقیقه اي از رفتن مبینا که برگشتی در پی نداشت می گذشت و من بیشتر از قبل از فکري که کرده بودم خاطر جمع می
شدم که با سقلمه ي بهار به پهلوم به خودم اومدم ...
زیر گوشم زمزمه کرد ..
بهار – طرف میز میوه رو نگاه کن ...
چشم دوختم به همون سمتی که گفته بود ... به کنار میزي که تو راهروي بین دو سالن بزرگ بود .. و چشم تو چشم شدم با
امیدي که داشت با مرد جوانی صحبت می کرد و در عین حال نیم نگاهش به سمت ما بود ...
وقتی من رو متوجه خودش دید آروم سرش رو به علامت سلام تکون داد ... منم کمی سرم رو تکون دادم و سریع سرم رو
چرخوندم به سمت مخالف ...
دلم می خواست کنارم بود و بهش می گفتم .. مردي که دیگه حق من نیستی ، این سلام کردن نامحسوست چیه ؟ ... این با
سلام دل و روده ي من رو به حلقم رسوندن دیگه چی صیغه ایه ؟ ... دل من که این بی تابی رو تمومش نمی کنه .. حداقل تو
تمومش کن ... تو حذر کن از این جلو چشم بودن و دل بی تاب من رو بی تاب تر کردن ...
چند لحظه بعد مبینا دوون دوون از اون سالن اومد .. کمی کنار پدرش مکث کرد ... چیزي ازش گرفت و حرفی بینشون رد و
بدل شد ... بعد دوباره راه افتاد و اومد سمت ما ...
امید هم نیم نگاهی به صورتم انداخت و دوباره مشغول صحبت شد با مردي که کنارش بود ...
مبینا که بین من و بهار نشست ، دستمال تو دستش رو گرفت سمتم و گفت ...
مبینا – خاله بابا داد گفت دستمال ندارین ...
گفت و من رو برد به تقریباً یکسال پیش ... همون روزي که تو همین خونه نذري پزون بود و من تو یکی از اتاقاي همون
خونه بدجور دل دادم به مردي که یه بار ازدواج کرده بود و یه دختر هفت هشت ساله داشت ...

@romangram_com