#شکیبا_پارت_202

می دونستم ممکنه یه روز امید مال من نباشه ...
و چه سخت بود قبول شکست ....
چه هفته ي تلخی بود ... چقدر غم رو دلم تلنبار بود ... چقدر چشمانم نیاز به بارش داشت .. و در عین حال نمی بارید ...
چند بار توده ي همیشگی تا حلقم راه باز کرد .. تا پشت پلکم بالا اومد و دوباره برگشت ته قلبم و همونجا جا خوش کرد ...
چقدر نگاه همرا با دلسوزي خاله و بهار و خاطره و گاهی خشایار رو به جون خریدم ...
چقدر تو خودم فرو رفتم و کم آوردم در مقابل شکست عشقیم و باز ناچار شدم به ادامه ي زندگی ...
چقدر گوش دادم به نصیحت هاي خاله و اینکه زندگی همینه ...
چقدر باید به خودم می گفتم که زندگی من پر شده از آرزوهاي عقده شده تو دلم ...
چقدر سر تعظیم فرو آوردم در مقابل خواست پروردگارم ....
چقدر ریختن تو خودم و دم نزدم ...
چقدر سختی .. غم .. غصه ...
چقدر .. چقدر ... چقدر .............
به اصرار خاله که گفت " باید با وواقعیت رو به رو بشم و دیگه دلیلی براي قایم شدن وجود نداره " .. راهی مهمونی خونه ي
افسر جون و آقا نادر شدم ...
یه کت شلوار بادجونی پوشیدم و دستی به صورتم کشیدم .. گرچه که آرایشم کم بود و در حد رنگ گرفتن صورتم ... و فقط رژ
لبم رو کمی پر رنگ تر از همیشه زدم ... و خودم هم نفهمیدم لجبازیم با چی و یا کی بود ؟ ....
وارد خونه ي آقا نادر که شدیم .. با اینکه دائم مغزم فرمان می داد با چشم دنبالش نگردم .. ولی این قلبم بود که کنترل نگاهم
رو به دست گرفته بود ..
گشتم و پیداش نکردم ... گشتم و فهمیدم باید با کل خونواده ش تو اون یکی سالن باشن .... با چشم گشتم و حسم بهم می
گفت که تو اون سالن کنار ترلانی باشه که حضور خونواده ش رو از حضور تیام تو همون سالنی که بودیم نتیجه گرفتم ...
حس خفگی داشتم و حقارت ... انگار همه ي دنیا می دونستن من عاشق امید بودم ... و امید ترلان رو به من ترجیح داده بود
....
به جز چشماي من ، چند جفت چشم دیگه هم کل سالن رو رصد کرده بود براي پیدا کردن امید .. و این رو از حرف زیر لبی
بهار فهمیدم که بهم گفت ..
بهار – خدا رو شکر تو این سالن نیستن .. راحت باش ...
و نمی دونست وقتی حضور رقیبِ ترجیح داده شده رو حس می کنی فرقی نمی کنه معشوق باشه یا نباشه ... در هر صورت
اکسیژن کم میاري ....

@romangram_com