#شکیبا_پارت_201
خاطره – افسر جون زنگ زد بهت ؟ ...
سري تکون دادم و گفتم ..
من – نه .. مگه باید زنگ می زد ؟ ..
لباش رو روي هم فشار داد ...
خاطره – آخه دوباره مهمونی گرفتن ...
اخمی کردم ...
من – چقدر مهمونی می گیرن ! ...
خاطره زل زد به سبزیا ...
خاطره – عادت دارن هر سال چند تا مهمونی بزرگ راه بندازن .. پول داریه دیگه ... نیم ساعت پیش زنگ زد به مامان براي
دعوت ...
دسته ي جعفري رو گذاشتم و جلوم و مشغول پاك کردن ...
من – کی هست ؟ ...
خاطره – پنج شنبه ي دیگه ... راستی می گفت که خونه ي زري جون اوضاعش خوب نیست م*س*تقیم نگاهش کردم ...
من – چرا ؟ .. مگه براشون اتفاقی افتاده ؟ ..
ابرویی بالا انداخت ..
خاطره – نه ... مثل اینکه مهرزاد و زري جون بحثشون بالا گرفته سر تو ... نه مهرزاد کوتاه میاد و نه زري جون ...
سري به تأسف تکون دادم ...
من – باید زودتر جواب رد به این پسره می دادم که اینجوري نشه ...
خاطره – نمی خواي بیشتر فکر کنی ؟ .. مهرزاد پسر خوبیه ها ...
اخم کردم و اومدم بهش بگم کار به این کارا نداشته باشه که سریع .. قبل از اینکه دهن باز کنم گفت ..
خاطره – آخه افسر جون می گفت مثل اینکه خونواده ي مقدم دیشب از ترلان رسماً خواستگاري کردن ...
دهن باز نکرده خشکم زد ...
آمد به سرم اونچه که ازش می ترسیدم ... شد اونچه که نباید می شد ... رضایت داد ...
امید من رضایت داد ... و یه لحظه به دل من فکر نکرد ...
می خواست آرامش زندگیش رو با زن دیگه اي پایه ریزي کنه .. براي مبیناي من مادر پیدا کرده بود ....
پس من چی ؟ ....
منی که این همه تلاش کردم تا بتونم بهش آرامش بدم ... از قبل به این روزا فکر کرده بودم .. نکرده بودم ؟ ...
@romangram_com