#شکیبا_پارت_200
اندکی که از مامانم مونده بود رو بفروشم ، در عوض اون دو تا بتونن پول هاشون رو جمع کنن تا زودتر برن سر خونه زندگی
خودشون ....
ساخته و منتشر شده است (www.negahdl.com) این کتاب توسط کتابخانه ي مجازي نودهشتیا
تولد رادین رو مثل سال قبل خودمونی برگزار کردیم .. و تنها فرقش با سال پیش هدیه ي خشایار و بهار بود که براش یه سه
چرخه خریده بودن ... و من چقدر ممنونشون بودم ... چون براي خرید این جور وسائل دیگه پولی نداشتم ....
پولی هم که از رهن خونه ي بهزاد مونده بود و حق رادین ، حاضر نبودم خرج کنم و با یه آینده نگري سر جمع به این نتیجه
رسیدم که رادین هر چی بزرگ تر می شه خرج و مخارجش بیشتر می شه و به چیز هاي بیشتري احتیاج داره ... و باید اون
پول بمونه براي روز مباداي رادین ...
دو سه روزي هم در گیر خرید لوازم التحریر علی بودم ... و سر و سامون دادن به لباساي مدرسه ش که شامل لباس فرم بود و
باید از فروشگاهی که مدرسه بهمون معرفی کرده بود خرید می کردم ....
بعد از خرید این چیز ها در عمل دیگه پولی برام نمونده بود ... نگران بودم که بتونم دو سه روز باقی مونده تا ریختن حقوق
جدید رو بدون مشکل بگذرونم .. ولی سعی می کردم نگرانیم رو بروز ندم ...
نمی خواستم بقیه هم درگیر مشکلات من بشن ... گرچه که خاله و خشایار انقدر درگیر ثبت نام خاطره تو رشته و دانشگاهی
که قبول شد بودن که کمتر دقیق می شدن به حال و احوال من ...
مدرسه ها که باز شد ... دوباره مثل سال قبل نقش مادریم براي علی پر رنگ تر شد ...
اینکه صبح زود بیدار بشم و براش صبحانه حاضر کنم .. یکی دوتا تغذیه براي زنگ تفریحش بذارم ... تا مدرسه برسونمش ...
و برگردم و مشغول تهیه ي غذا بشم که وقتی از مدرسه میاد غذاش حاضر باشه ....
روز دوم مهر بود که سر راه برگشتن از مدرسه ي علی کمی سبزي خوردن گرفته بودم و در حال پاك کردن که خاطره اومد
پیشم ... هنوز کلاساش شروع نشده بود ...
بهار از صبح زود براي کاري رفته بود دانشگاهش و من و رادین تنها بودیم ....
در خونه رو که روي خاطره باز کردم یه لبخند زورکی زد و وارد شد .. اومد کنار بساط سبزي ها نشست ... منم نشستم و دوباره
مشغول شدم ... رادین هم که با سه چرخه ش سرگرم بود ...
خاطره یه دسته سبزي برداشت و گذاشت جلوي خودش و مشغول پاك کردن شد .... نگاهی بهش کردم .. تو فکر بود ... انگار
می خواست چیزي بگه و نمی دونست باید چه جوري بیان کنه ..
آروم گفتم ..
من – چیزي شده ؟ ...
نفس عمیقی کشید و درمونده گفت ..
@romangram_com