#شکیبا_پارت_199
و بعد هم راه افتاد سمت ماشینش و رو به خاله گفت ..
امید – با اجازه ي شما من علی و خانوم کامیاب رو می رسونم خونه ..
و باعث شد خاله نگاه معنی داري بهم بندازه ...
مبینا رو به زور جلو سوار کردم و خودم با علی عقب نشستم ... با سرعت بالایی رانندگی می کرد .. انگار با بقیه مسابقه گذاشته
بودن ببینن کی زودتر به خونه می رسه ..
جلوي خونه که توقف کرد همراه ما سریع پیاده شد و اومد طرفم و قبل از اینکه بتونم ازش تشکر کنم ... آروم گفت ...
امید – زودتر برو خونه .. اول صورتت رو بشور بعد اگر خواستی برو به خاله ت کمک کن ...
ابرویی بالا دادم و فکرم به زبون آوردم ..
من – دلیلی نمی بینم بابت این رفتا ...
پرید وسط حرفم و با عصبانیت گفت ..
امید – برو .. می خواي بقیه برسن و باز پسره زل بزنه تو صورتت ؟ ...
از عصبانیت و لحن تندش .. اخم کردم و محکم گفتم ..
من – به نظرم شما دارین زیادي بزرگش می کنین ..
دستاش مشت شد ... چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید .. که باعث شد کمی آرومتر بشه .. چشم باز کرد و گفت ...
امید – برو شکیبا ... انگشت نذار رو غیرت مردونه ...
بدون حرفی راه افتادم سمت خونه و کل فاصله ي در حیاط تا تو خونه دنبال دلیل گشتم که چرا فکر کرد می خوام با غیرتش
بازي کنم ! ....
ده روز مونده تا اول مهر به قدري سرمون شلوغ بود که گذر زمان رو متوجه نشدیم ... و همین باعث می شد که کمتر به امید
و حرفاي اون شبش .. و رفتاراش فکر کنم ...
عملاً وقتی براي فکر نداشتم ... همش کار بود و کار ........
از طرفی بعد از رفتن اقوام شوهر خاله تا چند روز به خاله تو جمع و جور کردن وسایلی که بابت مهمون داري از کمداش بیرون
کشیده بود ، کمک می کردم ... که حسابی خسته بود و ظلم بود اگه دست تنهاش می ذاشتم ....
و از طرفی ناچار شدم مدرسه ي علی رو عوض کنم و جایی نزدیک خونه ثبت نامش کنم ... تا تو رفت و امد مشکل نداشته
باشیم و نیاز نباشه صبح ها علی یه ساعت زودتر بیدار بشه که بتونه سر ساعت تو مدرسه باشه ....
دو روزي سر شهریه ي دانشگاه بهار ، با خشایار و بهار بحث داشتم تا بفهمن به هیچ عنوان اجازه نمی دم که اون پول رو
خشایار پرداخت کنه ...
می دونستم خشایار می خواد یه بار مالی رو از رو دوشمون برداره .. ولی من حاضر بودم سر بی شام زمین بذارم و یا طلاهاي
@romangram_com