#شکیبا_پارت_198

عموي خشایار رو جمع گفت ...
- جاي خوبی نیست .. بهتره بریم ...
با این حرفش خشایار رو به من و خاطره گفت ..
خشایار – راست می گن ... برین سوار ماشین من بشین ..
آروم طوري که فقط من و خاطره و امید و بهار می شنیدیم رو به خشایار گفتم ..
من – تو بیا برو با عروست یه دوري بزن .. بعد بیا خونه .. در ضمن خونه تون شلوغه شب بیا پیش ما ...
از حرفم برق شیطونی تو نگاهش درخشید و لبخندي زد .. تو دلم به اون همه خوش خیالیش لبخندي زدم و با لحن غافلگیرانه
اي ادامه دادم ....
من – تو اتاق علی برات تشک پهن می کنم ...
لبخندش جمع شد و انگار بادش خالی شده باشه گفت ..
خشایار – تو که از صد تا مادر زن بدتري ...
من – کجاشو دیدي ؟ ...
می خواستیم بریم طرف ماشین هاي عمو هاي خشایار که امید خیلی آروم به طوري که فقط من بشنوم .. گفت ..
امید – برو تو ماشین من .. می رسونمت ..
نگاهش کردم و با اخم گفتم ..
من – ممنون .. ماشین هست ..
محکم و جدي .. با اخم گفت ...
امید – می خواي ت ماشین این پسره بشینی که تا خود خونه زل بزنه تو صورتت ؟ ... لازم نکرده .. بیا برو تو ماشین من ..
بعد هم رو کرد به علی و بلند گفت ..
امید – علی جان بشین تو ماشین من ..
یه لحظه موندم که حالا این همه غیرتی شدنش براي چیه ؟ ... کسی که به نظر من احتمالاً در مقابل اصرارهاي مادرش کوتاه
میومد و تن می داد به ازدواج با ترلان ...
با یاد آوري اینکه من رو به اسم آرامش از سرش باز کرد تا شاید راه براي رسیدن به ترلان براش هموار باشه .. بعد هم از این
همه تناقض تو رفتارش حرص گرفته ... گفتم ...
من – ممنون .. آرامش شما رو به هم نمی زنیم ...
روش رو از علی به سمت من برگردوند و با یکدندگی آشکاري گفت ..
امید – سوار اون ماشین بشی این کار رو انجام می دي ....

@romangram_com