#شکیبا_پارت_197
و مبینا که یه سره چسبیده بود به منی که رادین رو بغل کرده بودم ...
از قسمت زنونه که خارج شدیم تازه چشمم خورد به امید .. که تو کت شلوار زیتونی رنگش با اون پیراهن مردونه ي سبز
روشنش و کروات ست لباسش .. به چشم دلم بدجور خواستنی بود ....
کنار عمو هاي خشایار و پسراشون و مهدي ایستاده بود ... و در حال گوش دادن به بحث بین یکی از عموهاي خشایار و مهدي
....
با صداي خاله که به خشایار می گفت که حاضریم براي رفتن ... همه ي نگاه ها معطوفمون شد .. و باز هم نگاه خیره ي پوریا
پسر عموي خشایار ...
نگاه امید رد نگاه پوریا رو گرفت و وقتی رسید رو صورت من .. با اخم همراه شد ... به هواي مبنا نزدیک شد و در حالی که
سعی می کرد نشون بده داره با مبینا حرف می زنه .. بدون اینکه سلامی کنه یا تبریکی بگه .. گفت ...
امید – این صورت رو همه باید ببینن ؟ ...
با تعجب نگاهش کردم .. و من یه لحظه موندم که مگه صورتم چشه ؟ ....
آروم با نگاه به رادینی که تو بغلم بود .. جواب دادم ...
من – مگه صورتم چشه ؟ یه مقدار آرایش داره دیگه ... در ضمن مگه چند نفر دارن من رو نگاه می کنن ؟ ....
اخمش بیشتر شد ... و م*س*تقیم نگاهم کرد ...
امید – این یه مقداره ؟ ...
و با سر اشاره اي کرد به صورتم ... بعد هم ادامه داد ..
امید – خوبه تو عروس نبودي ... بعد هم اگه یه نگاه به اطرافت بندازي می فهمی چند نفر دارن درسته قور ..
حرفش رو نیمه گذاشت و نفسش رو پر حرص فوت کرد بیرون ...
از حرفش که خودم تا تهش رو فهمیدم یه نگاهی به دور و برم انداختم ... کمی پایین تر از تالار چند تا پسر جوون ایستاده
بودن که تماماً نگاهشون به طرف ما بود ... نگاه پوریا هم که کاملاً من رو نشونه گرفته بود ...
یه لحظه اومدم بگم براي همین چهار پنج نفر انقدر حرص می خوري که همون موقع یه ماشین رد شد و یه پسر از داخل
ماشین بلند گفت ..
پسر – اي جوون ... عجب تیکه هایی ....
صداي امید و خشایار که با لحن عصبی حرف زدن با هم قاطی شد ..
خشایار – کلاه شنلت رو بکش پایین ..
امید – روسریت رو بکش جلو تر ...
یه نگاه به خشایار کردم که مخاطبش بهار بود و یه نگاه به امید که م*س*تقیم من رو مخاطب قرار داده بود ...
@romangram_com