#شکیبا_پارت_196

و بعد در میون بهت عروس و دوماد یه سکه هم کادو دادم از طرف خودم ... چشماي خشایار هم مثل من و بهار پر از اشک
بود ... آروم خم شد و گوشه ي شالم رو بالا آورد و ب*و*سید ... بعد هم گفت ...
خشایار – مرسی که هستی شکیبا .. مرسی که پشتمون هستی ...
در میون اشک لبخند زدم و گفتم ...
من – توروخدا خوشبختش کن خشایار ... بهار دستم امانت بود .. از الان به بعد دست تو امانته ... نذار یه عمر شرمنده ي پدر و
مادرش باشم ...
دست گذاشت رو چشمش .. و با لحن مهربونی گفت ....
خشایار – چشم .......
بعد از من خاطره کادوش رو داد و بعد هم علی ... که براش دو تا نیم سکه گرفته بودم که کادو بده ... بهار غیر از من و علی و
رادین کسی رو از خونواده ي پدري نداشت و به همین خاطر سعی کرده بودم براش سنگ تموم بذارم ....
علی که کادوش رو داد رفتم سمت رادین و دستش رو گرفتم و رفتیم سمت عروس و دوماد ... جعبه ي مخمل رو دادم دستش
و گفتم بده به بهار ... از پول رادین برداشته بودم و یه سرویس طلا براش خریده بودم .. اگر بهزاد هم زنده بود براي خواهرش
همین کار رو می کرد ...
رادین جعبه رو که داد .. بهار متعجب در جعبه رو باز کرد ... و از دیدن چیزي که درون جعبه بود با شگفتی خیره شد بهم ...
آروم لب زدم ..
من – از طرف بهزاد ...
و بهار هم چشماي پر از شبنمش رو روي هم گذاشت و لبخند زد ....
نمی خواستم تو همچین شبی تنهاییش و بی کسیش به چشم بیاد ... نمی خواستم ....
خشایار که رفت قسمت مردونه ، خانوما شروع کردن به ر*ق*صیدن و پاي کوبی .... چه شبی بود .. شبی که یکی از بازمونده هاي
خونواده ي کامیاب به اونچه که دوست داشت رسید ....
آخر شب و موقع خداحافظی بیشتر افراد بعد از تبریک دوباره و آرزوي خوشبختی براي عروس و داماد .. یه خسته نباشید هم به
من می گفتن .. و نمی دونستن به واقع چه بار بزرگی از روي دوشم برداشته شده بود با سر و سامون گرفتن بهار .....
دیگه قسمت اعظم دلنگرونیم مخصوص علی تازه به نوجوونی رسیده و مراقبت زیر پوستی براي اینکه به بیراهه نره بود و
رادینی که فکر می کرد واقعاً مادرش هستم ....
آقا نادر و افسر جون به همراه عده اي از اقوام پدري خشایار که به علت کمبود جا تو خونه ي خاله ، مهمونشون بودن
خداحافظی کردن و رفتن ...
فقط ما مونده بودیم و دوتا از عموهاي خشایار که با خونواده شون خونه ي خاله ساکن بودن .... و مهشید و شوهرش ... و امید

@romangram_com