#شکیبا_پارت_195
بغض کردم براي بهزادي که همیشه نگران خواهرش بود و اینکه کدوم پسر می شه مرد زندگیش ...
بغض کردم و دل سوزوندم براي دل بهار که می دونستم به خاطر نبود مادر و پدرش بدجور در تلاطمه ....
بهار و خشایار که روي صندلی هاشون نشستن .. خاله با برادر شوهرش و آقا نادر تماس گرفت که به عنوان بزرگ تر بیان
قسمت زنونه براي خونده شدن صیغه ي عقد ...
بعد هم به من اشاره کرد براي اینکه همراه خاطره تور سفید رو بالاي سر عروس و داماد بگیرم ... نگاهی به رادین انداختم که
به لطف حضور خاله ش چندان نگرانش نبودم و بعد از اینکه مطمئن شدم داره بازي می کنه رفتم به کمک خاطره ....
خاله اولین نفر قند سابید و بعد هم جاش رو با من عوض کرد و کله قندا رو داد دستم .... من هم بعد از سابیدن دادم دست
خاطره و بدون اینکه دوباره قسمتی از تور رو بگیرم رفتم و با فاصله جلوي دید عروس و داماد ایستادم تا به هواي من بهارم
بغض نکنه از نبود پدر و مادرش ...
گوشه اي ایستادم و زیر لب براي خوشبختیشون صلوات فرستادم ... از ته دل آرزو کردم تا خوشبخت باشن ...
گوشه اي ایستادم و زل زدم به بهارم که با دستاي ظریفش قرآن رو گرفته بود و زیر لب می خوند آیه هاش رو ....
بعد از اینکه عاقد سه بار صیغه رو خوند .. بهار سرش رو بلند کرد و م*س*تقیم نگاهش رو به نگاهم دوخت ...
همه ساکت ، منتظر بودن تا بله بگه ...
نگاهش دریاي اشک بود ... هر دو بغض کرده بودیم و آماده ي بارش ...
با همون نگاه .. با همون بغض ... لبخندي زد ..
لب باز کرد و گفت ...
بهار – با اجازه ي بزرگ ترا ... و دختر عموم که برام همه کسه بله .............
باز هم صداي سوت و دست و کل .... و منی که اینبار نتونستم خودم رو کنترل کنم و اشک ریختم ... بهم احترام گذاشته بود
... من رو همه کسش می دونست ... و این برام خیلی ارزش داشت ...
بعد از خوردن عسل و حلقه دست هم کردن ... نوبت به کادوها رسید .... اول خاله کادوش رو داد و بعد من ....
به رسم اینکه پدر عروس به داماد ساعت می ده .. براشون ساعت خریده بودم ... یه جفت ساعت ست زنونه مردونه ...
رفتم و به جاي عموم ساعت رو دست داماد انداختم ... به جاي زن عموم به دست دخترش ساعت کردم ... بغض هم دست از
سرم بر نمی داشت ... ساعت انداختم تو دستشون به جاي پدر و مادري که با یه دنیا آرزو زیر خروارها خاك خوابیده بودن ...
شدم جانشینشون ...
ساعت ها رو که دستشون کردم .. بهار بلند شد و بغلم کرد ... و جلوي چشم همه دستم رو ب*و*سید ... و آروم زمزمه کرد ...
بهار – براي همه چیز ممنونم شکیبا ...
با اشک صورتش رو ب*و*سیدم ...
@romangram_com