#شکیبا_پارت_194

و چون قرار بود از همون ماه حقوق عمو قطع بشه باید دست به عصا پیش می رفتم و مراقب خرج کردنم می بودم .....
براي همین ناچار شدم از پس انداز اندکی که به لطف راهنمایی هاي خاله جمع کرده بودم استفاده کنم ... یه کت شلوار براي
رادین ... یکی براي علی ... و یه لباس شب براي خودم .... یه لباس طلایی رنگ که بلند بود و کمی روي زمین می کشید و
موقع راه رفتن ناچار بودم با یه دست پایینش رو کمی بالا بگیرم .... بالاي لباس دکلته بود و یه شال همرنگ خودش داشت
براي انداختن روي شونه هاي برهنه م ...
خاطره با بهار رفت آرایشگاه ... ولی من همراه خاله رفتم به همون آرایشگاه آشناي خاله .... وقتی روي صندلی مخصوص
نشستم خاله رو کرد به خانوم سهیلی و گفت ..
خاله – یه جوري درستش کن که امشب بدرخشه ... می خوام سنگ تموم بذاري ...
و واقعاً سنگ تموم گذاشت ... وقتی از زیر دستش بلند شدم براي چند لحظه خیره شدم به خودم تو آینه ... انگار جشن نامزدي
من بود ....
به لطف حضور خونواده ي شوهر خاله تعداد ماشین ها براي رفتن به تالار زیاد بود .... در تموم طول راه نگاه خیره ي پسر
عموي خشایار که تا اون روز خیلی حواسش به من نبود اذیتم می کرد ... معلوم بود که خانوم سهیلی تموم هنرش رو روي
صورتم پیاده کرده .....
وارد تالار شدیم و من از دست اون نگاه خیره راحت شدم .... همراه خاله بیشتر نزدیک در ورودي خانوم ها ایستاده بودیم و به
مهمان ها خوشامد می گفتیم ....
بهار و خشایار که وارد شدن صداي کل کشیدن و دست و سوت رفت هوا ... خاطره به بهار کمک می کرد که بتونه لباسش رو
جمع کنه و راه بره ... منم یه گوشه ایستاده بودم و بهارم رو که تو اون لباس مثل فرشته ها شده بود نگاه می کردم ...
صورت زیباش که ارثی بود از طرف مادرش زیر اون آرایش و تور سپید ، زیباتر بود و خواستنی ...
خاله ي بهار دائم کنارش بود و مثل یه مادر سعی داشت حواسش بهش باشه ... برعکش زن داییش که به خاطر اینکه بهار
داییش رو به عنوان بزرگتر زیاد به حساب نیورده بود رو ترش کرده بود و یه کناري مثل مهمونا نشسته بود ، خاله ش از
خوشحالی روي پا بند نبود ....
بهار قدم به قدم .. در حالی که دستش زیر بازوي خشایار که تو کت شلوار دامادیش مردونه تر به نظر می رسید به طرف
جایگاه عقد می رفت و من هر لحظه بیشتر بغض می کردم ...
خوشحال بودم که بالاخره تکلیف یکی از ما چهار نفر مشخص شد ... بغض کرده بودم از خوشحالی .. از اینکه بهار به اونچه
می خواست رسیده بود .... بغض کردم براي بهارم که تو اون موقعیتی که براي هر دختري آرزوست ، مادر و پدرش کنارش
نبودن ...
بغض کردم براي عمو و زن عمویی که آرزوي دیدن دخترشون تو لباس سپید عروسی رو با خودشون به اون دنیا بردن ....

@romangram_com