#شکیبا_پارت_193
امید – چرا داري لج می کنی ؟ ... اینکه فعلاً عقد نکنن به نفعتونه ...
با اخم گفتم ...
من – اونا همدیگه رو دوست دارن و خوب نیست که بیشتر از این براي محرم شدن منتظر بمونن ...
اومد کنارم و آروم طوري که انگار می خواست کسی صداش رو نشنوه گفت ...
امید – با فشار مالی چیکار می کنی ؟ ...
منم آروم گفتم ...
من – بیش از یک ساله که من زیر فشار انواع و اقسام مشکلات هستم ... فشار مالی که چیزي نیست ...
آرومتر گفت ...
امید – من نمی خوام بازم سختی بکشی ...
با اینکه حرفش .. حسی که از شنیدنش بهم دست داد خیلی خوب بود .. ولی وقتی یاد این افتادم که حالم رو نپرسیده بود .. یا
یاد زمانی افتادم که با تموم سعیم براي اینکه تو زندگیش آرامش داشته باشه بهم گفت که دارم آرامش زندگیش رو به هم می
زنم ... دوباره تلخ شدم ..
من – با این اصرارتون دارین آرامش فکریم رو به هم می زنین ...
تو صورتش تغییري از این حرفم ایجاد نشد ... ولی در عوض زل زد تو چشمام ... نگاهم کرد عمیق .... نگاهم کرد و من رو
غرق کرد تو بحر نگاهش ...
نگاهم کرد و نگاهش شد جرقه اي که آتش عشق زیر خاکسترم رو بدجور شعله ور کرد .... عشقش تو وجودم بدجور زبونه
کشید .... و بدتر از اون حرفی بود که براي تلافی حرفم زد ...
امید – پس بهتره بعد از عقد دختر عموت به پیشنهاد مهرزاد دقیق تر فکر کنی ... وقتی راضیه که علی و رادین رو قبول کنه ..
می تونه مرد ایده آلی برات باشه .... اینجوري دیگه به من فکر نمی کنی ...
با این حرفش من مبهوت رو کامل به هم ریخت و رفت .
بیشتر مواقع بهار و خشایار براي خرید بیرون بودن ... که البته خاطره و علی هم همیشه همراهشون بودن ... من و خاله هم به
قول معروف پشت صحنه کارها رو مدیریت می کردیم ... و فقط براي خرید حلقه و لباس عروس همراهشون رفتیم ....
با پیدا شدن تالار مناسب به انجام کارها سرعت عمل دادیم ... کارت ها پخش شد ... خونواده ي مقدم هم به صلاحدید خاله
دعوت شدن .....
و بالاخره ده روز قبل از شروع مهر جشن برگزار شد .
کارها به سختی انجام شد ... از یه طرف باید به بهار کمک می کردم و از یه طرف به فکر کادوهایی بودم که می خواستیم سر
عقد بدیم و از یه طرف لباس و کفش هم براي بچه ها و هم خودم ...
@romangram_com