#شکیبا_پارت_191
وقت کم بود ... می خواستیم جشن رو توي شهریور برگزار کنیم ....
با نوشتن اسم کسانی که قرار بود دعوتشون کنیم و شمارش تعداد افراد ... خشایار و آقا نادر شروع کردن به پیدا کردن یه تالار
مناسب ....
دو روزي بود که تقریباً همه شنیده بودن بهار و خشایار قرار ه عقد کنن که امید پیداش شد ...
عصر بود و تو خونه نشسته بودیم که تلفن زنگ خورد ... بهار گوشی رو برداشت ... از طرز صحبتش فهمیدم باید خشایار باشه
... براي همین بی توجه به حرفاشون .. به ادامه ي بازیم با رادین مشغول شدم ....
حرف زدنش که تموم شد اومد طرفم و آروم گفت ...
بهار – امید زنگ زده به خشایار ...
با تعجب برگشتم و نگاهش کردم .... ادامه داد ...
بهار – می خواد بیاد اینجا ... گفته کارمون داره ...
کارمون داره ؟ ... چه کاري که لازم بود با خشایار تماس بگیره ؟ ...
سریع قبل از اینکه بهار بره اتاق و لباسش رو عوض کنه گفتم ...
من – نگفته چی کار داره ؟ ...
بهار سري تکون داد ..
بهار – نه ... فقط گفته می خواد باهامون حرف بزنه و لازمه همه باشیم ....
متفکر بلند شدم و رفتم تا لباس بپوشم ....
داشتم اسباب بازي هاي رادین رو از رو زمین جمع می کردم که زنگ خونه زده شد ... علی رفت و در رو باز کرد ... خشایار و
امید بودن ... با تعارف من و بهار وارد شدن ....
بهار داشت شربت تعارف می کرد که خاله هم اومد .... امید به احترام خاله بلند شد و با تعارف خاله دوباره نشست ....
یه کم که از شربتش مزه مزه کرد .. رو به خاله گفت ...
امید – با اجازه ي شما می خواستم یه موضوعی رو بگم که ممکنه خودتون هم متوجه ش شده باشن ولی باید بهتون یادآوري
کنم ... از آقا نادر هم پرسیدم بهتون گفتن یا نه که ایشون هم گفتن نه ....
خاله با نگرانی پرسید ...
خاله – اتفاقی افتاده ؟ ..
امید لبخند محوي زد و با همون لحن جدیش گفت ...
امید – نه نگران نباشین .... این چیزي که می خوام بگم بیشتر به خاطر خانوم کامیاب بزرگه ..
نیم نگاهی به من انداخت .. و ادامه داد ..
@romangram_com