#شکیبا_پارت_190
با دلخوري نگاهم کرد ..
بهار – معلومه کجایی ؟ ... ما داریم نظر می دیم که مراسم کجا باشه ... بعد جنابعالی کجا سیر می کنی معلوم نیست ...
لبخندي زدم ..
من – خوب اصل شما دو نفرین ... ولی بازم می پرسم ... مطمئنین می خواین عقد کنین ؟ ... بعد از عقد دوباره شروع نکنین
به دعوا ؟ ...
خشایار لبخندي زد ...
خشایار – نه دیگه .. قول دادیم به جاي دعوا بشینیم با هم حرف بزنیم ...
سري تکون دادم ...
من – در هر صورت خوب فکراتون رو بکنین ... بچه بازي نسیتا ... می خواین شرعاً بشین زن و شوهر ... دیگه وقت براي
پشیمونی ندارین ...
خشایار لبخند پر مهري به صورت بهار زد ...
خشایار – اگه این خانوم به جاي بهونه گیري و لجبازي حرف دلش رو بزنه مشکلی نداریم ....
بهار هم پشت چشمی نازك کرد و با عشوه گفت ...
بهار – تو که می دونی چه چیزایی ناراحتم می کنه .. خوب اون کارا رو انجام نده ....
خشایار دستی رو چشمش گذاشت و گفت ..
خشایار – چشم ...
بعد هم رو کرد به من ...
خشایار – من نمی دونم از دست تو و مامان کجا فرار کنم ... تو خونه ي خودمون که مامان داره یه بند نصیحت می کنه ..
اینجا هم تو ...
لبخندي زدم ...
من – نگرانتونیم ... در ضمن یادت باشه .. بهار دست من امانته ...
نگاه قشنگی به بهار انداخت که با این حرفم سرش رو پایین انداخته بود و اخم رو چاشنی صورتش ....
تو دلم آرزو کردم خوشبخت باشه ... که من شرمنده ي عمو ي خوبم و زن عموي عزیزم نباشم ...
تو یه هم اندیشی دور همی با حضور خاله قرار شد یه جشن عقد بگیرن .. و صبر کنن تا خشایار پول دستش بیاد و بتونه یه
خونه رهن کنه .. و اون موقع عروسی بگیرن ...
خاله خیلی زود عموها و عمه هاي خشایار رو خبر کرد ... و قرار شد براي جشن عقد همه شون بیان تهران ...
از طرفی آقا نادر و سهراب اومدن به کمک خشایار و خاله ...
@romangram_com