#شکیبا_پارت_189
دوستشون که رییس کلانتریه .. براي تنظیم شکایت ...
بعد یه نیم نگاهی به من انداخت ...
امید – هم باید یه سر بریم کلانتري ... هم بریم بانک اطلاع بدیم کارتش رو دزدیدن ... هم اینکه قفلاي در خونه شون رو
باید عوض کنن ... ممکنه دزدا کمین کرده باشن تا آدرس خونه رو یاد بگیرن ... دیگه خونه با اون قفلا امنیت نداره ...
خشایار و سهراب سري تکون دادن .. بالاخره هم با خریدن یه مانتو از مانتو فروشیی که درحال بستن بود راهی شدیم ....
سه ساعتی بود که جلوي در ایستاده بود ... اول به خاطر قفل ساز که اومد و قفل هاي در خونه رو عوض کرد ... بعد هم چند
نفر اومدن براي حفاظ کشیدن جلوي در ... یه حفاظ آهنی ..
هر چی بهش گفتم نیاز نیست قبول نکرد ... می گفت اینجوري امنیت بیشتره .. به خصوص که دو تا دختر جوون بودیم و دو
تا بچه ...
خستگی از سر و روش می بارید ... شربتی درست کردم و براش بردم .... حواسش به مردایی بود که داشتن جوشکاري می
کردن تا حفاظ به دیوار وصل بشه ...
آروم صداش کردم ...
من – آقاي مقدم ؟ ...
چرخید و نگاهم کرد .. سینی تو دستم رو بردم جلو .... نگاهش که به شربت تو دستم افتاد لبخند محوي زد ...
شربت رو برداشت و نگاهش رو دوخت به نگاهم و آروم تشکر کرد ...
سرم رو به زیر انداختم و با شرمندگی گفتم ..
من – ببخشید .... از ظهر به خاطر ما گرفتار شدین ...
آروم گفت ...
امید – بیشتر مواظب خودت باش ..
از دستش ناراحت بودم ... بعد از اون روز حتی یه زنگ نزد که حالم رو بپرسه ... اون روز بعد از اینکه کار حفاظ خونه تموم شد
گفت که از فکر پول و بدهکاریم بیام بیرون ... و من باز پا فشاري کردم که به محض اینکه اوضاعم رو به راه بشه پول رو
بهش می دم ... و همین حرفم باعث شد تا با دلخوري بره خونه ش ....
انقدر تو فکر امید بودم که چیزي از حرفاي بهار و خشایار و نظراي خاطره نفهمیدم ...
بهار بلند صدام کرد ...
بهار – نظر تو چیه ؟ .. خوب یه چیزي بگو ...
با گنگی نگاهشون کردم ...
من – ببخشید نفهمیدم چی می گفتین ...
@romangram_com