#شکیبا_پارت_188

می خواستم بلند شم و برم طرف ماشین خشایار .. که آستینم رو گرفت و وادارم کرد سر جام بشینم ...
خودش هم جلوي پام زانو زد و با لحن محکم و سرزنش آمیزي گفت ...
امید – لجبازي با من انقدر مهم بود که به خاطر پول دادن به من به این روز بیفتی ؟ ... تازه باید خداروشکر کنی که براي
راحتی کارشون صدمه اي بهت نزدن ... اینجور آدما همیشه یه چاقو تو جیبشون هست ... اصلاً فکر کردي اگر برات اتفاقی
بیفته چی به سر رادین میاد ؟ ...
با دلخوري نگاهش کردم ...
چقدر دلم می خواست بگم نگو ... نگو و انقدر عذاب وجدانم رو بیشتر نکن ... نگو و من کم آورده رو تو گرداب افکارم غرق
نکن ...
نگو و بیشتر از این دلم رو به درد نیار ... بی کسیم رو به روم نیار ...
نگو و تلخی روزگارم رو بیشتر از این هوار نزن ...
تلخ نباش ... حداقل تو زمانی که دورم پر از سیاهیه تو سیاه نباش ... تو بد نباش ... تو پشتم باش ... تو حمایتم کن ... تو کنارم
باش ...
شیرین من تلخی نکن با عاشق
تموم می شن ، گم می شن این دقایق .....
نفهمیدم از نگاهم چه برداشتی کرد ... ولی هر چی بود باعث شد لحنش بهتر بشه .. آروم پرسید ..
امید – تو کیفت چی داشتی ؟ ...
مثل خودش آروم گفتم ..
من – همه چی غیر از گوشیم ...
امید – کارت بانکیت هم بود ؟ .. کلید هاي خونه ؟ ....
سري به علامت مثبت تکون دادم ... نفسش رو با صدا بیرون داد و بلند شد ... چرخید به سمتی که سهراب و خشایار ایستاده
بودن و داشتن با هم حرف می زدن .. معلوم بود مخصوصاً ما رو تنها گذاشتن ...
سهراب رو صدا زد ... هر دو برگشتن و نگاهمون کردن ... و آروم اومدن طرفمون ...
رو کرد به سهراب ..
امید – باید چند تا کار انجام بدیم ...
سهراب سري تکون داد و بعد انگار یاد چیزي افتاده باشه گفت ...
سهراب – راستی مگه شما و بابا با هم نبودین ؟ ..
امید – چرا ... با هم بودیم .. وقتی زنگ زدي و گفتی چه اتفاقی افتاده راه افتادیم بیایم که وسط راه گفتن می رن پیش اون

@romangram_com