#شکیبا_پارت_187

قبل از سلام خشایار با دیدن سر و وضعم دستی تو موهاش کشید و آروم گفت ..
خشایار – واي ...
سهراب اومد جلو و رادین رو ازم گرفت ...
نگاهم افتاد به امید ... کنار ماشینش ایستاده بود و یه دستش روي ماشینش بود و با نگرانی نگاهم می کرد ....
با صداي خشایار نگاه ازش گرفتم ....
خشایار – خوبی شکیبا ؟ ... چی شد ؟ ... چرا اینجوري شدي ؟ ...
سهراب – چیزیتون شده ؟ ...
بغض تو گلوم نمی ذاشت حرفی بزنم .... فقط سرم رو به معناي نه تکون دادم ....
سهراب سریع رو به خشایار گفت ..
سهراب – لباساي رادین بدجور خیس شده .. داره می لرزه .... لباسایی که خریدیم رو بده ..
خشایار لباس ها رو داد به سهراب ... رفتن کمی دورتر و شروع کردن به تعویض لباساي رادین ...
با حس نزدیک شدن کسی نگاهم رو ازشون گرفتم .... امید نزدیکم ایستاده بود ....
حس حضورش خیلی خوب بود ... اون حس حمایتی که از حضورش داشتم ...
نگاهی به صورت جدیش انداختم ... سرزنش همراه با نگرانی ...
نگاهش مثل همون شبی بود که بهم گفت دارم آرامش زندگیش رو به هم می زنم ... همون شبی که گفت تمومش کن ...
همون شبی که تصمیم گرفتم دیگه تو زندگیش نباشم .... همون شب ..
از یادآوري اون شب بی اختیار اخمی کردم ... شبی که می تونست یه خاطره ي خوب باشه با حرفش تبدیل شده بود به یه
خاطره ي تلخ ... که تلخیش ، شیرینی حضور حمایت گرانه ش رو از بین برده بود ...
کتش رو در آورد و اومد که بندازه رو شونه م ...
تلخی افکار تو ذهنم ... تلخم کرد ... با دست کت رو پس زدم و آروم گفتم ...
من – ممنون .. نیازي نیست ...
اخم کرد .... و با تحکم گفت ...
امید – لباست ناجوره .... زیر مانتوت هم که یه لباس درست نپوشیدي ! ...
راست می گفت ... زیر مانتو یه تاپ سفید پوشیده بودم که تا روي کمرم بود ... و اگر دستم رو بلند می کردم .. چون مانتوم پاره
شده بود تموم تنم معلوم می شد ...
با این حال به جاي قبول کردن کتش .. مثل خودش با تحکم گفتم ...
من – موردي نداره .. می شینم تو ماشین ....

@romangram_com