#شکیبا_پارت_186

بدنم تازه شروع کرده بود به لرزیدن ... نمی فهمیدم از خیسی لباسم بود یا از ترس ...
دستم به شدت درد می کرد ... انگار از کتفم کش اومده بود .... احساس می کردم یه وزنه ي صد کیلویی به دستم وصل شده
.... روي دست دیگه م پر از خراش بود ... خراش هاي خونی ... حتی پوست دستم تو بعضی قسمت ها کنده شده بود ... موقع
کشیده شدن رو آسفالت .. رادین رو گرفته بودم و انقدر حواسم بهش بود به زمین کشیده نشه که حواسم نبود دستم داره روي
آسفالت چی به سرش میاد ...
دستم به شدت می سوخت ... سرم سنگین بود .. و یه جورایی حس می کردم دنیا داره دور سرم می چرخه ...
دلم می خواست چشمام رو روي هم بذارم و همونجور ایستاده بخوابم .... انقدر حس بی حسی داشتم که به ناچار روي سکوي
کنار یه خونه نشستم و رادین رو تو بغلم گرفتم ...
نگاهی به مانتوم کردم ... از درز کناري .. همون قسمتی که روي زمین کشیده شده بودم پاره شده بود .. به قول معروف قلوه
کن شده بود ... بقیه ي مانتوم هم کمی خیس شده بود و گلی ....
سري به حالت تأسف براي خودم تکون دادم .....
چشمام رو روي هم گذاشتم و سرم و به دیوار پشتم تکیه دادم ...
کم آوردم ... کم آوردم در مقابل این همه اتفاق بد ... کم آوردم وقتی یکسال داشت از در و دیوار برام می بارید .....
کم آوردم وقتی دلم با کسی بود که من رو نمی خواست ...
کم آوردم وقتی به هر دري می زدم بسته بود و راه به جایی نداشتم ...
دلم پدرم رو می خواست .. که زیر سایه ي پر مهرش اب تو دلم تکون نخوره ..
دلم مادرم رو می خواست که کنار وجود نازنینش پر بشم از عشق و محبت ...
یا حداقل برادري که تو هر کاري پشتیبانم باشه ...
بغض کردم و از حس بی کسی دلم به درد اومد ... بغض کردم و زیر لب خدا رو صدا کردم ...
بغض کردم و لبم رو به دندون گرفتم تا نباره چشمه ي اشکم ...
بغض کردم و یادم اومد چاره اي ندارم غیر از تحمل تقدیري که خدا برام خواسته ...
گریه نکردم .. هق هق نکردم .. اما با تموم وجودم ... از ته دلم ... به درگاه خدا نالیدم ... " خدایا بسه ، دیگه طاقت ندارم " .
نیم ساعت گذشته بود که به فاصله ي چند ثانیه دو تا ماشین .. یکی این طرف خیابون و یکی اون طرف خیابون ایستاد ...
خشایار با سهراب اومده بود ... و اون یکی ماشین زانتیاي نقره اي امید بود .. خودش هم با عجله پیاده شد .
دیدنش باز هم بهم یادآوري کرد که چقدر تنها هستم و بی کس ... باز هم توده ي لعنتی خودش رو به حلقم رسوند .. کی این
توده دست از سرم بر می داشت ؟ ....
خشایار و سهراب سریع خودشون رو به من رسوندن ... رادین تو بغلم می لرزید ...

@romangram_com