#شکیبا_پارت_185

با زحمت تونستم خودم رو جمع و جور کنم و بلند شم .... رادین رو هم بلند کردم ... گریه ش قطع نمی شد ... معلوم بود
حسابی ترسیده ... هق هق می کرد و من کم رمق و خسته نمی تونستم آرومش کنم ...
رفتم تو پیاده رو ... فکرم کار نمی کرد ... باید چیکار می کردم ؟ ... نگاهی به لباساي خیس رادین کردم .. مطمئناً نمی تونستم
با اون لباسا ببرمش خونه .. سرما می خورد ...
باید به کسی خبر می دادم ... بی اختیار به عادت همیشه که گوشم رو داخل جیب لباسم می ذاشتم .. دست بردم داخل جیبم ...
بود ... گوشیم بود ... بیرون آوردمش ... کمی خیس بود ... دعا دعا کردم نسوخته باشه ... بسم اللهی گفتم و دکمه ش رو فشار
دادم ...
روشن که شد امید تو دلم جون گرفت ... می خواستم به بهار زنگ بزنم ... ولی با یادآوري اینکه ماشین نداره سري تکون دادم
...
رادین هنوز گریه می کرد و شده بود فوق طاقتم ... تو بغلم تکونش دادم و شماره ي خشایار رو گرفتم ...
با بوق سوم جواب داد ...
خشایار – سلام شکیبا ...
بی رمق گفتم ...
من – سلام خشایار .. گوش کن .. کیفم رو زدن ... اوضاعم خوب نیست ... لباساي رادین خیس شده ... سریع خودت رو
برسون به من ...
با نگرانی گفت ..
خشایار – کجایی ؟ .. خوبی ؟ ... الان میام ...
بی حوصله گفتم ...
من – زود بیا حالم خوب نیست ... کوچه ي کناري بانکم ... راستی به آقا نادر زنگ بزن و بگو منتظرم نباشه ... پولا تو کیفم
بود ...
خشایار با ناراحتی گفت ..
خشایار – واي .. همه ي پولا تو کیفت بود ؟ ...
به جاي جواب دادن بهش گفتم ..
من – راستی تموم لباساي رادین خیسه ... یه چیزي بیار تنش کنم ...
سریع گفت ..
خشایار – الان میام ...
رادین که کمی آروم شده بود رو بیشتر به خودم فشار دادم ... تا شاید از گرماي بدنم گرم بشه ...

@romangram_com