#شکیبا_پارت_184
بهار – خوب رادین رو بذار خونه .. من مواظبشم ...
سري تکون دادم ..
من – نه .. می برمش ... هوا ابریه .. زیاد هم گرم نیست ...
چشمکی بهش زدم ...
من – آسمون مشکوك می زنه ... نمی دونم این بارونی که صبح اومد چی بود وسط مرداد ... انگار آسمون هم عاشق شده ..
بهار خنده اي کرد ...
بهار – دیده حال عاشقا گرفته ست .. یه کم باریده که بگه منم حالم گرفته ست ...
" بی مزه " اي بهش گفتم و راهی شدم ...
وارد بانک شدم چون خلوت بود خیلی زود تونستم تراول ها رو بگیرم .... به آقا نادر گفته بودم که پول رو می دم دست خودش
که به امید بده .. همونجور که امید از طریق آقا نادر بهم گفته بود چقدر بهش بدهکارم ...
قرار بود بعد از بانک برم پیش آقا نادر ... جایی قرار گذاشته بودیم .. چون اون روز دادگاه داشت و من می خواستم تا قبل از
خونه رفتن پول رو بهش برسونم ...
از بانک که خارج شدم کیفم رو روي شونه م انداختم و رادین رو که خسته شده بود بغل کردم .. با اینکه بارون صبح زیاد نبود
.. ولی بعضی از چاله چوله هاي خیابون پر از آب بود ...
داشتم تو خیابون راه می رفتم و براي رادین شعر می خوندم ... که یه دفعه دسته ي کیفم کشیده شد ...
یه موتور با دوتا سوار جلوم بود و دسته ي کیفم توسط نفر دوم کشیده می شد ...
مقاومت کردم ... دسته ي کیفم رو کشیدم ... ولی موتور سوار نه تنها کیفم رو ول نکرد .. بلکه به شدت کشید .. که باعث شد
دنبالش کشیده بشم ...
موتور می رفت و منی که دسته ي کیف رو ول نکرده بودم دنبالش می رفتم .. و چون سرعتش زیاد بود بعد از همون چند قدم
اول افتادم و پشت موتور رو آسفالت خیابون کشیده شدم ....
جیغ می زدم ... ولی کسی نبود که بخواد کمکم کنه ... زیر بدنم به خاطر کشیده شدن درد گرفته بود .. احساس داغی همراه
با خیسی می کردم ... انگار تنم داشت سابیده می شد ...
با افتادنم رادین به گریه افتاده بود .. نزدیک بود از بغلم بیفته .. سفت گرفته بودمش .. ولی اونم مثل من داشت رو زمین کشیده
می شد ... وقتی افتادیم تو یکی از چاله هاي کم عمق پر از آب .. توانم براي نگه داشتن کیفم ته کشید ... دستاي بی جونم از
هم باز شد ....
تموم جونم خیس شد .. رادین هم لباساش خیس بود . بلند داشت گریه می کرد ... نگاهی به دستم که حسابی در می کرد
انداختم ... زخم شده بود و کمی خونی ...
@romangram_com