#شکیبا_پارت_183

من – بهار حق داره گاهی با دوستاش بره بیرون ... می تونی خودت برسونیش ..
خشایار نگاهی بهم انداخت ...
رو کردم سمت بهار ..
من – دلیل تو چیه که نمی ذاري با دوستاش بره بیرون ؟ ...
بهار با اخم گفت ...
بهار – هر روز هر روز بیرونن ... یعنی چی ؟ .. در ضمن چون نمی ذاره من برم منم نمی خوام اون بره ..
سریع پرسیدم ..
من – مگه چندبار باهاشون بیرون رفته ؟ ...
بهار – از هفته ي پیش تا حالا این دفعه ي پنجمه ...
سري تکون دادم ..
من – زیاده .. ولی یادت باشه همونجور که تو نیاز داري با دوستات باشی ..خشایار هم نیاز داره ..
بهار سریع گفت ..
بهار – چهار تا پسر می رن بیرون که چی ؟ .. حتماً می رن دختر ب.ا.ز.ي دیگه ...
اخم کردم ...
من – خودت خوب می دونی که خشایار اهل این کارا نیست .. سهراب هم همینطور ..
رو کردم به خشایار ..
من – ولی خوب قبول کن وقتی دو تا دوست دیگه ت رو نمی شناسیم ممکنه همین فکر رو راجع بهشون بکنیم ...
خشایار سري تکون داد ..
خشایار – بچه هاي خوبین ..
برگشتم سمت بهار ..
من – بهتره به جاي بهونه ي بیخود گرفتن .. خیلی راحت بهش بگی که یه شب در هفته با دوستاش بره بیرون .. و دو بار بعد
رو با هم برین ...
نفس عمیقی کشیدم .. و رو به هر دو گفتم ...
من – به جاي دعوا بهتره خیلی صادقانه با هم حرف بزنین ...
و تنهاشون گذاشتم تا بدون حضور من بتونن حرفاشون رو با هم بزنن ...
از آقا نادر مقدار پولی که به امید بدهکار بودیم رو پرسیدم ... دو هفته اي از اون شب که با امید حرف زده بودم می گذشت ...
نزدیکاي ظهر بود که لباس تن رادین کردم و به بهار و علی گفتم می رم بانک ...

@romangram_com