#شکیبا_پارت_182
خشایار – بهار باز شروع نکن .. هر بار که می خوام برم بیرون همین بهانه ها رو می گیري ...
با علی و رادین تو اتاق بودیم ... علی رو کرد به من ..
علی – نمی خوان تمومش کنن ؟ ... چقدر دعوا می کنن ؟ ...
سري به حالت تأسف تکون دادم ...
من – نمی دونم والا ... حواست به رادین باشه برم ببینم باز چی شده ؟ ...
" باشه " اي گفت ...
از اتاق خارج شدم ... رفتم طرفشون که داشتن بلند حرف می زدن ...
من – واي بسه .. چقدر داد و بی داد می کنین ... نمی تونین دو کلام بدون دعوا با هم حرف بزنین ؟ ...
خشایار پوفی کرد ...
خشایار – به این خانوم بگو که براي آدم اعصاب نمی ذاره ...
بهار اومد حرفی بزنه که سریع گفتم ...
من – آروم بهار ... چی شده ؟ .. چرا نمی ذاري بره ؟ ...
بهار با عصبانیت گفت ..
بهار – چرا ایشون حق داره با دوستاش بره بیرون ولی من حق ندارم ؟ ...
برگشتم سمت خشایار ...
من – چرا نمی ذاري بره ؟ ..
خشایار هم عصبی گفت ...
خشایار – چندتا دختر برن بیرون که چی بشه ؟ ... خوششون میاد هی متلک بشنون ؟ ...
اخم کردم ...
من – مگه مطمئنی که این اتفاق می افته ؟ ...
خشایار – پسراي علاف رو خوب می شناسم ...
اخمم رو باز کردم .. ولی با جدیت حرف زدم ...
من – خیلی راحت می تونی به بهار بگی که دوست نداري حرفاي زشت بشنوه ... بهار هم بزرگه .. تیپش جوري نیست که
بخواد کسی رو وادار کنه بهش حرفی بزنه .. اگر غیر از این بود انتخابش نمی کردي .. درسته ؟ ...
خشایار کمی آروم شد ..
خشایار – به بهار اطمینان دارم ... به بعضی از هم جنسام اطمینان ندارم ...
آروم گفتم ..
@romangram_com