#شکیبا_پارت_181

من – ممنون ... با علی صحبت می کنم ببینم راضی می شه یا نه ...
آروم گفت ..
امید – خوب خدافظ ...
سر بلند کردم و سریع گفتم ...
من – راستی ما چقدر بهتون بدهکاریم ؟ ...
با اخم جواب داد ..
امید – هیچی ... وکالت شما رو به خواست دلم انجام دادم ... خواست دلم هم با پول سنجیده نمی شه ...
صدقه می داد یا منظورش چیز دیگه اي بود ؟ ... دلش ؟ ... چرا دلش نمی گفت با من مهربون باشه ؟ ... دلش می گفت براي
ما بدون پول کار انجام بده ولی در عوض دلم رو بشکنه ؟ ...
باز تلخ شدم ... پشت به من داشت به سمت ماشینش می رفت که گفتم ...
من – بهتره این دلبخواهتون رو براي خونواده ي شهیدي خرج کنین ... فکر کنم اونا بیشتر لایق این کار انسان دوستانه ي
شما باشن !
با این حرفم ایستاد .. برگشت و شماتت بار نگاهم کرد ...
عصبانی بود ؟ .. حتماً عصبانی بود که قفسه ي سینه ش تند تند بالا پایین می شد ...
با حرص گفت ...
امید – مبلغ رو به آقا نادر می گم که به اطلاعتون برسونه ...
و رفت .....
دلم نمی خواست تلخ باشم و اذیتش کنم ... چیکار کردم ؟ .... چرا با اعصابش بازي کردم ؟ ...
به قدري از حرفایی که بهش زدم حالم بد بود که وقتی در رو بستم همونجا پشت در نشستم و اجازه دادم اشکام دردم رو به
نمایش بذارن ....
نکن امروز را فردا
دلم افتاده زیر پا
بیا اي نازنین اي یار
دلم را از زمین بردار
براي بار چندم بهار بلند گفت ..
بهار – حق نداري بري ...
خشایار هم بلند گفت ..

@romangram_com