#شکیبا_پارت_180
امید – چشمات داد می زنه که جدي فکر نمی کنی ؟ ....
حرصم گرفت .. که حرف چشمام رو می فهمه و به روي خودش نمیاره ... کمی سرم رو کج کردم ...
من – چشمام دیگه چه چیزایی می گه ؟ ...
لبخندش پر رنگ شد ... و من مسخ لب هاش ....
امید – اینکه الان دلت می خواد سر من رو از تنم جدا کنی ....
بی اختیار لبخند زدم ...
من – خوبه که چشمام حرف دلم رو می زنه .. نه ؟ ...
خیره شد به لبخندم ... انقدر که لبخندش براي من لذت بخش و نایاب بود .. لبخند من هم می تونست همین حس رو بهش
بده ؟ ....
اخمی کرد ... و نگاه ازم گرفت ...
امید – چرا فرار می کنی ؟...
لبخندم رو جمع کردم و ابرویی بالا انداختم ...
من – فرار ؟ ...
سري تکون داد ...
امید – هر جا هستم پا نمی ذاري ! ...
جدي و خشک جواب دادم ..
من – مگه همین رو نمی خواستین ؟ ... دارم به نظرتون احترام می ذارم ...
نگاهم کرد ....
امید – مبینا براي دیدنت بی تابی می کنه ...
پوزخندي زدم ...
من – باز خوبه یکی هست که دلش بخواد من رو ببینه،نه؟
فقط نگاهم کرد ... نمی دونم چرا احساس کردم نگاهش دلخوره ... دلم نمی خواست اونجوري نگاهم کنه ..
سرم رو انداختم پایین ...
دستش رو آورد بالا و پاکتی رو گرفت سمتم ...
امید – این اسناد مربوط به ارثی هست که به علی رسیده ... اگر صلاح می دونین سرقفلی یکی از مغازه هایی که بهش می
رسه رو بفروشین و با پولش به بقیه رو سر و سامون بدین ...
پاکت رو گرفتم و بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم ...
@romangram_com